...
یه لحظه که دیدمش دلم واسش سوخت از من خجالت میکشید...بیشتر حرفا بین منو دوستش بود و ساکت نگاه میکرد...ازش خواستم سکوتشو بشکنه...
میگفت عاشقش شده بهش میگه ولی اون میگه الان نه...ولی هرچی خواست خدا باشه...ازم میخواست واسش کاری بکنم...خدایا ازت میخوام خودت یه جوری درستش کنی...
+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23ساعت0:6توسط مریم |
در چشمهایت شنا میکنم و در دستهایت میمیرم
روز مرگي کوچه تنهایی خیال پــانــدورا شب شیشـه ای عاشق همیشه تنها بیــد مجنــون خسته دل تنها دفتر عشق سلطان قلبــــها دست نوشته های یک دختر غريبانه حرفهای یک روح هیچکس نیست ! فنج جیغ بنفش آسمون دوم من شکوفه های یخی واگويه هاي تنهايي سلام.کجا بودی دنبالت می گشتیم؟ قالب های نایت اسکین Design by : Night Skin