تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه - سکوت


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

اين روزا عجيبم...!دلتنگم...دلگيرم...
/دلـ گيرم از اين شهر سرد.اين کوچه هاي بي عبور/

خدايا الان به اين فکر ميکنم اگه انسانها نميتونستن گريه کنن چي ميشد....؟حس بعد از گريه رو خيلي دوست دارم...دلم ميخواد گريه کنم...زار بزنم...
/آخر يه شب اين گريه ها سوي چشمـ امو ميبره//عطرت داره از پيرهني که جا گذاشتي ميپره/

کاش بودي عزيزم،چهارمين بهاري که پيشم نيستي،پيشمون نيستي...اون اوايل گاه گاهي به خوابم ميومدي ولي الان خيلي وقته...از بس پاک و مهربون بودي،مطمئنم بهت خوش ميگذره،ما رو فراموش کردي...شايد...هيچ وقت اون خنده هاي قشنگتو فراموش نخواهم کرد.
/تو ساده دل کندي ولي تقـ دير بي تقصير نيست/

دلم دستاي گرمتو ميخواد...الان،دوست دارم پيشم بودي و مثل هميشه با يه جمله آرومـ م ميکردي...شايد ما ياد گرفتيم با زندگي بسازيم...تسليمش بشيم...


پ.ن(جوابيه؟)نميدونم با کامنت هات ميخواي چي بگي يا چيو ثابت کني؟!نه که فک کني واسم مهمه،نه.راحت باش...فقط برات متاسفم که چقدر حقير شدي...

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02ساعت10:5توسط مریم |