تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

ارديـ بهشت را دوست دارم
بويش را...رنگش را...
جاده ايست که آغازش-احساس  توست،هر طور که همسفرش شوي به بهشتـ ت مي رسي...
تو بانـ وي اردیـ بهشتي...!

+۲۱سالگی...

+نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27ساعت0:50توسط مریم |

یه لحظه که دیدمش دلم واسش سوخت از من خجالت میکشید...بیشتر حرفا بین منو دوستش بود و ساکت نگاه میکرد...ازش خواستم سکوتشو بشکنه...

میگفت عاشقش شده بهش میگه ولی اون میگه الان نه...ولی هرچی خواست خدا باشه...ازم میخواست واسش کاری بکنم...خدایا ازت میخوام خودت یه جوری درستش کنی...

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23ساعت0:6توسط مریم |

چشمهايم را با تمام نيرو بسته نگاه مي دارم و
ديگر با بوسـ ه ي هيچ شاهزاده اي
بيدار نمي شوم  !

+نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت0:40توسط مریم | |

اين روزا عجيبم...!دلتنگم...دلگيرم...
/دلـ گيرم از اين شهر سرد.اين کوچه هاي بي عبور/

خدايا الان به اين فکر ميکنم اگه انسانها نميتونستن گريه کنن چي ميشد....؟حس بعد از گريه رو خيلي دوست دارم...دلم ميخواد گريه کنم...زار بزنم...
/آخر يه شب اين گريه ها سوي چشمـ امو ميبره//عطرت داره از پيرهني که جا گذاشتي ميپره/

کاش بودي عزيزم،چهارمين بهاري که پيشم نيستي،پيشمون نيستي...اون اوايل گاه گاهي به خوابم ميومدي ولي الان خيلي وقته...از بس پاک و مهربون بودي،مطمئنم بهت خوش ميگذره،ما رو فراموش کردي...شايد...هيچ وقت اون خنده هاي قشنگتو فراموش نخواهم کرد.
/تو ساده دل کندي ولي تقـ دير بي تقصير نيست/

دلم دستاي گرمتو ميخواد...الان،دوست دارم پيشم بودي و مثل هميشه با يه جمله آرومـ م ميکردي...شايد ما ياد گرفتيم با زندگي بسازيم...تسليمش بشيم...


پ.ن(جوابيه؟)نميدونم با کامنت هات ميخواي چي بگي يا چيو ثابت کني؟!نه که فک کني واسم مهمه،نه.راحت باش...فقط برات متاسفم که چقدر حقير شدي...

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02ساعت10:5توسط مریم |