تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

رازهايم را به ستاره ها مي گويم
شعرهايم را براي تو مي خوانم
اما اشك هايم را
نزد باران بهار، به وديعه مي گذارم
براي روز مبادا...

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت1:23توسط مریم | |

خوب تماشا كن
بي ستاره و ماه
زير آسمان شب
به خاطراتم
مي انديشم.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت20:13توسط مریم |

پرنده پرسيد : گريه مي کني ؟ 
گفتم : غمگين نيستم .
پرسيد : قلبت مي لرزد . سردت است ؟
گفتم : از سرما نيست .
پرسيد : پس عاشقي ؟
گفتم : نه آنچنان که تو عشقش بداني .
دوست مي دارم .دوست مي دارم … دوست مي دارم ….
ولي عاشق نيستم.
گفتم : به بند کشيده شده ام .
نه قدرت حرکتي دارم ،نه تاب سکوني
چشم هايش مرا به بند کشيده اند .
گفتم : گر گرفته ام .
دست هايش مرا به آتش کشيده اند ، ولي عاشق نيستم !
پرنده مي گويد :
عاشق زياد ديده ام . نگاهت به نگاه عاشقان مي ماند
و اشک هايت به اشک هاي عاشقان .
مي گويم : عاشق نيستم . تنها دوست مي دارم .
مي توانم جلوي لرزش قلبم را بگيرم .
اشک هايم را پاک مي کنم
نگاهم را مي دزدم
مي گويم : دروغ بود .
تمام حرف هايم ،
تمام اشک هايم …
پرنده مي بوسدم 
مي خندد
پر مي کشد
و مي گويد حرف هايت به حرف هاي عاشقان مي ماند…

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت1:15توسط مریم |

تپه هاي شني با وزش باد جا به جا مي شوند
ولي...
صحرا هميشه صحرا باقي مي ماند...
اين است...
افسانه ي عشق.

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت0:36توسط مریم |