روز مبادا...
رازهايم را به ستاره ها مي گويمشعرهايم را براي تو مي خوانماما اشك هايم رانزد باران بهار، به وديعه مي گذارمبراي روز مبادا...
+نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت1:23توسط مریم | | خوب تماشا كنبي ستاره و ماهزير آسمان شببه خاطراتممي انديشم. +نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت20:13توسط مریم | حرف هايت به حرف هاي عاشقان مي ماند پرنده پرسيد : گريه مي کني ؟ گفتم : غمگين نيستم .پرسيد : قلبت مي لرزد . سردت است ؟گفتم : از سرما نيست .پرسيد : پس عاشقي ؟گفتم : نه آنچنان که تو عشقش بداني .دوست مي دارم .دوست مي دارم … دوست مي دارم ….ولي عاشق نيستم. گفتم : به بند کشيده شده ام .نه قدرت حرکتي دارم ،نه تاب سکوني چشم هايش مرا به بند کشيده اند . گفتم : گر گرفته ام . دست هايش مرا به آتش کشيده اند ، ولي عاشق نيستم !پرنده مي گويد : عاشق زياد ديده ام . نگاهت به نگاه عاشقان مي ماند و اشک هايت به اشک هاي عاشقان .مي گويم : عاشق نيستم . تنها دوست مي دارم . مي توانم جلوي لرزش قلبم را بگيرم .اشک هايم را پاک مي کنمنگاهم را مي دزدم مي گويم : دروغ بود . تمام حرف هايم ، تمام اشک هايم … پرنده مي بوسدم مي خندد پر مي کشدو مي گويد حرف هايت به حرف هاي عاشقان مي ماند… +نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت1:15توسط مریم | ... تپه هاي شني با وزش باد جا به جا مي شوندولي...صحرا هميشه صحرا باقي مي ماند...اين است...افسانه ي عشق. +نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت0:36توسط مریم |
خوب تماشا كنبي ستاره و ماهزير آسمان شببه خاطراتممي انديشم.
+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت20:13توسط مریم | حرف هايت به حرف هاي عاشقان مي ماند پرنده پرسيد : گريه مي کني ؟ گفتم : غمگين نيستم .پرسيد : قلبت مي لرزد . سردت است ؟گفتم : از سرما نيست .پرسيد : پس عاشقي ؟گفتم : نه آنچنان که تو عشقش بداني .دوست مي دارم .دوست مي دارم … دوست مي دارم ….ولي عاشق نيستم. گفتم : به بند کشيده شده ام .نه قدرت حرکتي دارم ،نه تاب سکوني چشم هايش مرا به بند کشيده اند . گفتم : گر گرفته ام . دست هايش مرا به آتش کشيده اند ، ولي عاشق نيستم !پرنده مي گويد : عاشق زياد ديده ام . نگاهت به نگاه عاشقان مي ماند و اشک هايت به اشک هاي عاشقان .مي گويم : عاشق نيستم . تنها دوست مي دارم . مي توانم جلوي لرزش قلبم را بگيرم .اشک هايم را پاک مي کنمنگاهم را مي دزدم مي گويم : دروغ بود . تمام حرف هايم ، تمام اشک هايم … پرنده مي بوسدم مي خندد پر مي کشدو مي گويد حرف هايت به حرف هاي عاشقان مي ماند… +نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت1:15توسط مریم | ... تپه هاي شني با وزش باد جا به جا مي شوندولي...صحرا هميشه صحرا باقي مي ماند...اين است...افسانه ي عشق. +نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت0:36توسط مریم |
حرف هايت به حرف هاي عاشقان مي ماند
پرنده پرسيد : گريه مي کني ؟ گفتم : غمگين نيستم .پرسيد : قلبت مي لرزد . سردت است ؟گفتم : از سرما نيست .پرسيد : پس عاشقي ؟گفتم : نه آنچنان که تو عشقش بداني .دوست مي دارم .دوست مي دارم … دوست مي دارم ….ولي عاشق نيستم. گفتم : به بند کشيده شده ام .نه قدرت حرکتي دارم ،نه تاب سکوني چشم هايش مرا به بند کشيده اند . گفتم : گر گرفته ام . دست هايش مرا به آتش کشيده اند ، ولي عاشق نيستم !پرنده مي گويد : عاشق زياد ديده ام . نگاهت به نگاه عاشقان مي ماند و اشک هايت به اشک هاي عاشقان .مي گويم : عاشق نيستم . تنها دوست مي دارم . مي توانم جلوي لرزش قلبم را بگيرم .اشک هايم را پاک مي کنمنگاهم را مي دزدم مي گويم : دروغ بود . تمام حرف هايم ، تمام اشک هايم … پرنده مي بوسدم مي خندد پر مي کشدو مي گويد حرف هايت به حرف هاي عاشقان مي ماند…
+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت1:15توسط مریم | ... تپه هاي شني با وزش باد جا به جا مي شوندولي...صحرا هميشه صحرا باقي مي ماند...اين است...افسانه ي عشق. +نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت0:36توسط مریم |
...
تپه هاي شني با وزش باد جا به جا مي شوندولي...صحرا هميشه صحرا باقي مي ماند...اين است...افسانه ي عشق.
+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت0:36توسط مریم |
در چشمهایت شنا میکنم و در دستهایت میمیرم
روز مرگي کوچه تنهایی خیال پــانــدورا شب شیشـه ای عاشق همیشه تنها بیــد مجنــون خسته دل تنها دفتر عشق سلطان قلبــــها دست نوشته های یک دختر غريبانه حرفهای یک روح هیچکس نیست ! فنج جیغ بنفش آسمون دوم من شکوفه های یخی واگويه هاي تنهايي سلام.کجا بودی دنبالت می گشتیم؟ قالب های نایت اسکین Design by : Night Skin