صفحه صفحه ي ذهنم را ورق مي زنم ؛ آرام آرام ، نزديك و نزديك تر...در غبار اندوه ، چشمهايت را مي ديدم كه به دور دستهاي زندگيم خيره شده است ... تصوير تمام لحظه هاي خوش كنار تو بودن،زنجير وار از نگاهم مي گذرد...
پدر!
چه دلنشين بر خيالم مي نشيند.لحن كلامت را مي گويم.طنين صدايت حرير نازك احساست را تكان مي دهد وباز...باز هم غرور مردانه ات تورا شايد به لبخندي،به ظاهر تلخ حكم ميكند...دلم براي آغوشت تنگ است ،تنگ...
پدر!
گل واژه ي مهرباني هايت را مي ستايم و نامت را بر روي خوشبوترين گل باغ احساسم حك مي كنم كه ماندگار بماني ...
+نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت1:40توسط مریم |
|
صبوري هاي تو مادر منو به گريه ميندازه مثل يك طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم از اون لا لايي هات مادر بخون بازم توي گوشم براي سرنوشت من تو دلواپس ترين بودي نوازش كن منو مادركه فرزند تو غمگينه
+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت18:33توسط مریم |
|