|
خسته ام از اين زندگي... از اين ادمها... از من گرفته تا ما ! از اين تکرار هاي بي پايان! و از اين دست نوشته هاي بي اثر ! خسته ام... ديگر ناي ندارم! تا بنويسم... و بخوانم... و شايد هم بفهمم! ديگر مي خواهم لال شوم... و فقط ببينم! کساني که حرفهايشان با اعمالشان و با درونشان فرسنگ ها فاصله دارد! قلمم را اين بار رها کردم ...
لبريزتر از هزار پيمانه شديم...
يك روز،شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند... فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته... شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ي عشق گرفت...
خدا گفت: ديگر تمام شد... از اين به بعد زندگي براي هر دو تان دشوار و سخت مي شود... زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ...
|
About
در چشمهایت شنا میکنم
Home
|