تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

خسته ام از اين زندگي...

از اين ادمها...

از من گرفته

تا ما !

از اين تکرار هاي بي پايان!

و از اين دست نوشته هاي بي اثر !

خسته ام...

ديگر ناي ندارم!

تا بنويسم...

و بخوانم...

و شايد هم بفهمم!

ديگر مي خواهم لال شوم...

و فقط ببينم!

کساني که حرفهايشان

با اعمالشان

و با درونشان فرسنگ ها فاصله دارد!

قلمم را اين بار رها کردم ...

از خود بي خبرم

+نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت20:20توسط مریم |

لبريزتر از هزار پيمانه شديم... 
ديــوانه‌تـر از هـزار ديــوانه شديم...
ديديم گلــي به روي مــا مــي‌خــنـدد...
از پـيـــلـه درآمـديـم  و پــــروانـه  شـديـم...!

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/08ساعت18:30توسط مریم |

يك روز،شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند... فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته... شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه  ي عشق   گرفت...

خدا گفت: ديگر تمام شد... از اين به بعد  زندگي براي هر دو تان دشوار  و سخت مي شود... زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ...

...

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/01ساعت23:59توسط مریم | |