|
دفترم را باز ميكنم ،افکارم را قلم مي کنم و سفره ي دل را ورق...از رويا هايم مي نويسم... دلم...باز هم دلم، عجيب گرفته...دلم باز تنگ است...دلم...آري دلم كه به سان كودكييم هنوز پاك و نازك است...آسمان يک دست شب،پنجره ي اتاقم را سياه کرده...رو به پنجره ي دلم مي کنم...آسمانش سرمه ايستو، تو چون ستاره ها در اين آسمان مي درخشي و نگاهم آيينه ايست که سوسوي خورشيدي ات را باور دارد ...آه ، خداي من ،ماه چه شكوهي دارد در اين ظلمت...امشب ستاره ها بيشتر از شبهاي ديگر به من چشمك ميزند،گويي دلبري مي کنند با من..."ستاره ها،پشت آسمان ، سحري سرگردان رامي جويم"...عروسكم را بغل ميكنم او نيز ميداند دلم تنگ است... -"من ترا دوست مي دارم، و از عشقم بند بند ظلمت از هم گسسته مي شود"... عروسكم" من با تو تنها نيستم، گرچه شبم از ستاره ها تنهاتر است ". . .ابرهاي دلم پشت پلکها در ميزنند و چشم کلمات باراني مي شود... اگر گاهي سکوتم، قصد من فريب خودم نيست..جملات سنگين تر آنند که از دل بيرون آيند... -نکند خدا ما را فراموش كرده و حرفهايمان را نمي شنود؟... نه عروسك من ،خدا هيچ وقت بنده هايش را فراموش نميكند...هيچ وقت...هيچ وقت...هيچ وقت... -با تو سپيدم در سحر گاه رويا ها... بادها يك روز اين دخترك را با خود به تو مي آرند...يك روز...بادهايي كه قاصد نامه هاي بي نشان من بودند...نامه هايي كه هيچ وقت به مقصد نرسيدند...
همين كه باد بيايد و بگذرد از كنار پنجرهام با بويي يا آوازي از دور مرا بس از اين همه بادهاي جهان . همين كه نگاهم كنداين پرنده كه آرام نشسته بر تاك پشت پنجرهام وقتي عاشقانه نگاهش ميكنم،مرا بس از اين همه نگاه پريشان كه مي بينم هر صبح تا غروب... |
About
در چشمهایت شنا میکنم
Home
|