تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

دفترم را باز ميكنم ،افکارم را قلم مي کنم و سفره ي دل را ورق...از رويا هايم مي نويسم...
"من رؤياهايم را زندگي مي كنم،نازنين! عشق، ما را دوست مي دارد با تو روياهاي کال در بيداري مي رسد..."
جمله را خط ميزنم ... ورق را با تمام وجود مچاله و در باد  مي دوانمش... ورق هاي دفترم چه صبورند که ققنوس وار خود را براي زايش کلماتم به آتش مي کشند... و من بي آنکه لحظه اي تاب بياورم فقط دلم را مي نويسم رويشان ... و ذهنم را مي کارم بر گلهاي دامنشان... ورق هاي من فقط چند ثانيه زنده اند و بعد مي ميرند ...

دلم...باز هم دلم، عجيب گرفته...دلم باز تنگ است...دلم...آري دلم كه به سان كودكييم هنوز پاك و نازك است...آسمان يک دست   شب،پنجره ي اتاقم را سياه کرده...رو به پنجره ي دلم مي کنم...آسمانش سرمه ايستو، تو چون ستاره ها در اين آسمان مي درخشي و نگاهم آيينه ايست که سوسوي خورشيدي ات را باور دارد ...آه ، خداي من ،ماه چه شكوهي دارد در اين ظلمت...امشب ستاره  ها بيشتر از شبهاي ديگر به من چشمك ميزند،گويي دلبري مي کنند با من..."ستاره ها،پشت  آسمان ، سحري سرگردان  رامي جويم"...عروسكم  را  بغل ميكنم او نيز ميداند دلم تنگ است...

-"من ترا دوست مي دارم، و از عشقم بند بند ظلمت از هم گسسته مي شود"...

عروسكم" من با تو تنها نيستم، گرچه شبم  از ستاره ها تنهاتر است ". . .ابرهاي دلم پشت پلکها در ميزنند و چشم کلمات باراني مي شود...
-تو هم گريه كن عزيزكم ،بر من ببار چون زلال باران ابرهاي ارديبهشت...
-آه  ... دخترك آه بكش  كه چه سهل است  دلبستن و چه سخت است دل كندن از تو... و گاهي هر دوي اينها چه آوار غمي ست ...

اگر گاهي سکوتم،  قصد من فريب خودم نيست..جملات سنگين تر آنند که از دل بيرون آيند...
ديگرهيچ چيز نمي خواهد، نمي تواند تسكينم بدهد...
عروسكم نكند بين ما جدايي افتاده؟...يا شايدمن بزرگ شده ام...
من امشب بيستمين شمع عمرم را فوت كردم...فقط بيست شمع!...به نظرت زياد است؟
نه از بزرگ شدن برايم نگوكه گريزانم ،از دنياي آدم بزرگها ...آخر شيشه ام وهراسان از اين دنياي سنگي...
ما هنوز كودكيم...دو كودك كه از گذشته به يادگار مانده اند...امشب به هنگام فوت كردن بيستمين شمع تولدم  با تو و خداي  خود عهد بسته ام تا ابد کودک  بمانم...با همان پاكي...به همان معصومي...؟؟

-نکند  خدا ما را فراموش كرده و حرفهايمان را نمي شنود؟...

نه عروسك من ،خدا هيچ وقت بنده هايش را فراموش نميكند...هيچ وقت...هيچ وقت...هيچ وقت...
او قلب هاي سرد و تهي مانده را گرم و تابنده مي کند.عروسكم نگو كه با اين حرفها  دلتنگ ترم ميكني.مي بيني؟
اشکهايم چون قرارم به پايان رسيد...

-با تو سپيدم در سحر گاه رويا ها...
عطر  تنت براي تنم لالاي  مهتابيست به اميد چشمهاي تو ،من چشمانم را مي بندم چرا كه دست هايت چتري ست برايم در اين باران نامهرباني ...

بادها يك روز اين دخترك را با خود به تو مي آرند...يك روز...بادهايي كه قاصد نامه هاي بي نشان من بودند...نامه هايي كه هيچ وقت به مقصد نرسيدند...

+نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت23:18توسط مریم |

همين كه باد بيايد و بگذرد از كنار پنجره‌ام با بويي يا آوازي از دور مرا بس  از اين همه بادهاي جهان .
همين كه ابر دور شود تا يك لحظه ماه را ببينم ،مرا بس از اين همه نور بي‌كران.

همين كه نگاهم كنداين پرنده كه آرام نشسته بر تاك پشت پنجره‌ام وقتي عاشقانه نگاهش مي‌كنم،مرا بس از اين همه نگاه پريشان كه مي بينم هر صبح تا غروب...

+نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10ساعت23:41توسط مریم | |

لب هايت تكان مي خورند،اما نبض سكوتم هنوز مي زند ... !
دلداري ام نده عزيز !
گلويم خيلي وقت است ،گورستان بغض ها شده ...!

+نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت17:36توسط مریم |