تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

دلم ميخواد يه قصه بنويسم که پر از منطق مدادهاي رنگي باشه ...دلم ميخواد يه قصه بنويسم که با يکي بود و ديگري هم بود شروع بشه ...دلم ميخواد بنويسم آنقدر بنويسم تا آروم بشم ...اما مثل اينکه کلمات داشته و نداشته ام را توي سال گذشته جا گذاشته ام ...

همه چيز توي ذهنم رنگ و تصويره اما دريغ از يک واژه که شبيه حرفهاي دلم باشه ... دلم ميخواد کسي در پسين و واپسين بغض هايم بيايد و هيچ نياورد جز دست آرام ساکتي که معناي تک تک دلتنگي هاي بغض آلود راميداند ... 

دلم ميخواد لحظه اي به وسعت يک دم،سري بر شانه اي باشم...دلم چيزي فراتر ازتصوير و تصور ميخواهد.دلم اين روزها سخت به دنبال قاصدک ها ميگردد ...
آرزوهايم زياد و قاصدکي هم نيست ... يقين هم دارم کسي را نخواهم يافت تا مرحم دردهاي نا آرامم باشد ...


 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/01/18ساعت0:1توسط مریم | |

گره زني سبزه ها...دور شدن نحسي هاااااا...

من که نميفهمم درد ما، ساخته ي دست من و توست پس چه ربطي به طبيعت بي گناه داره؟

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14ساعت15:5توسط مریم |