تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

شب

گردونه شب آرام آرام پيش مي آيد و همه جا را در تاريکي و خاموشي ميبرد.
شب را دوست دارم.شب را مي پرستم,شب سکوت است و آرامش,دنيا دنياي ديگري است.
همراه نسيم شب به آسمانها پرواز ميکنم.هيچ کس خلوتم را برهم نميزند.
نه حرفي نه حديثي نه ترحمي و نه نگاهي .
در خاموشي عميق شب,که قلبم و خداوند است,نغمه دلپذير و خوش آهنگي را مي شنوم که از سر چشمه تقدير بر مي خيزد ،آشفته و جسور از پشت پنجره به آسمان خيره مي شوم و در برابر ستارگان زانو بر زمين مي نهم تا به سرود مقدس روشنايي گوش فرا دهم که اختران ميخوانند .
آرام پا بر ديدگان من مي گذارند  ، ميپرسم آيا آمده اي تا درون قلب من جا کني و فروغي در من بتاباني؟ ناگهان شهابي آبي رنگ از مهتاب جدا ميشود و بر پيشاني خاموش من مي لغزد و سبک روح با چشماني پر از حسرت و آرزو به مهتاب خيره ميشوم.
او مرا ميخواند و مي بيند و مي گويد: حتما به تنهايي من گريه مي کني.
به اختران درخشان مي گويم:   نازنينان مرا امشب نور باران کنيد.
اما افسوس خيلي زود از کنار افق ابرهاي شوم به راه مي افتند و اين شعاع دلپذير را مي پوشا نند و دو باره همه چيز و همه جا به ظلمت تبديل مي شود.
و باز من و يک دنيا ، دلتنگيم ، از فراق شهاب دلتنگ  خواهيم ماند......
 

پ.ن)امشب به هيچ وجه  د.ل.م باز نميشود...  گويا خاطرم از ي.ا.د کسي رفته ......

+نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت23:55توسط مریم |

چقدر دوست داشتم

تمام دلتنگي هاي اين روزها را

با کسي قسمت مي کردم

و يا کسي بود براي گوش دادن

و درد و دل کردن،
بماند ...

که آنقدر فاصله زياد شده

که هر چه فرياد مي زنم،
گويا ....

صدايم را نه تو مي شنوي

و نه هيچ کس ديگر ...!!!

+نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت23:59توسط مریم | |