گردونه شب آرام آرام پيش مي آيد و همه جا را در تاريکي و خاموشي ميبرد. شب را دوست دارم.شب را مي پرستم,شب سکوت است و آرامش,دنيا دنياي ديگري است. همراه نسيم شب به آسمانها پرواز ميکنم.هيچ کس خلوتم را برهم نميزند. نه حرفي نه حديثي نه ترحمي و نه نگاهي . در خاموشي عميق شب,که قلبم و خداوند است,نغمه دلپذير و خوش آهنگي را مي شنوم که از سر چشمه تقدير بر مي خيزد ،آشفته و جسور از پشت پنجره به آسمان خيره مي شوم و در برابر ستارگان زانو بر زمين مي نهم تا به سرود مقدس روشنايي گوش فرا دهم که اختران ميخوانند . آرام پا بر ديدگان من مي گذارند ، ميپرسم آيا آمده اي تا درون قلب من جا کني و فروغي در من بتاباني؟ ناگهان شهابي آبي رنگ از مهتاب جدا ميشود و بر پيشاني خاموش من مي لغزد و سبک روح با چشماني پر از حسرت و آرزو به مهتاب خيره ميشوم. او مرا ميخواند و مي بيند و مي گويد: حتما به تنهايي من گريه مي کني. به اختران درخشان مي گويم: نازنينان مرا امشب نور باران کنيد. اما افسوس خيلي زود از کنار افق ابرهاي شوم به راه مي افتند و اين شعاع دلپذير را مي پوشا نند و دو باره همه چيز و همه جا به ظلمت تبديل مي شود. و باز من و يک دنيا ، دلتنگيم ، از فراق شهاب دلتنگ خواهيم ماند......
پ.ن)امشب به هيچ وجه د.ل.م باز نميشود... گويا خاطرم از ي.ا.د کسي رفته ......
+نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت23:55توسط مریم |