تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

نميدونم چرا؟...ولي بايد بنويسم ،شايد يه كم راحت شم...شايدم ناراحت تر !كاش بودي...لعنت به هرچي كاش وشايد و بايد و آرزوهاي پوچ و يك طرفه...
خداجونم فرشته هاتو يه حضور غياب نميكني؟فك كنم جناب فرشته آرزوهامو پيشت نمياره...شايدم آورده و زير ميز افتاده...شايدم به صلاحم نيست براوردش كني!شايدم...شايدم...نميدونم...

واي خدا دارم ميميرم از دلتنگي ...يه كاري بكن .دارم صدات ميكنم ...خدا جونمممممم !!!ميشنوي؟؟؟نميدونم دل كوچيك من اين همه دلتنگيو از كجا مياره؟ امروز اول محرم بود...،آخ كه دلم تنگه آقا يه بار منو دعا كن....آخ كه دل تنگم آقا پر زده در هوايت...آخ كه دلم تنگه آقا...

محرم....عزاداري ...لباس مشكي...نذراي جور واجور...تاسوعا....ظهرعاشورا......زيارت عاشورا....

پ.ن.1)به دليل لغو امتحانات 24و27 (كلا هفته آينده)كمكي خوشحال شدم.
پ.ن.2)واسم دعا كنيد شايد از اين حال دربيام.

پ.ن.3)اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ وَابْنَ خِيَرَتِهِ

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ...

((بقيه دعا رو با معني در ادامه مطلب گذاشتم))


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/20ساعت21:50توسط مریم |

کنار خيابان ايستاده ام ، گهگاه خطوط سفيدش را نگاه مي کنم. دلم مي خواهد اين خطوط سفيد را زير پاهايم تا انتهاي دور و تا آن جا که افق، خورشيد را خنجر مي زند طي کنم . دلم براي سياهي شب تنگ است، و بي قرار، ثانيه ها را يکي پس از ديگري جواب مي کنم . دير شده ، اما نمي دانم چرا براي من همه لحظه ها زود است . و هر دقيقه به مثابه سال ها انتظار مي گذرد. پاهايم را از روي جدول رد مي کنم و پشت آن مي ايستم و باز به خطوط خيره مي شوم. چادر مشکي ام را سفت و محکم در دست مي فشارم و با عبور هر اتومبيل از کنارم، روي ام را بيشتر مي گيرم ؛ انتظار چه قدر تلخ است و چه تاوان سختي دارد. چشمانم خجالت مي کشند و بالا را کمي سخت نگاه مي کنند. باد بازي اش گرفته و چادرم را مي خواهد .

مثل کودکي است که آغوشم را مي طلبد و من آرام چادرم را با دست هدايت مي کنم و مي رقصانمش در خنده هاي باد ؛ آسمان ساکت و ثابت نگاهمان مي کند . غرور آسمان بي توجه اش کرده و من ، با همه غرور زنانه ام نگاهش مي کنم و التماس، که گاهي هم مرا طلب کن. آسمان ابري مي شود و ابرهاي تيره امانش نمي دهند و رويش را از من بر مي گرداند و پشت ابرها پنهان مي شود و گريه مي کند .

آسمانا ! چه قدر تلخ است که بر تو مقدر شده تا در جايت بماني و مرا با همه طراوت و تازگي و خنده هاي جواني ام نداشته باشي ... چه قدر غم انگيز است دريغ شدن من از تو ... 

آسمان پاک من ! گريه نکن . بگذار تا غم ديرينمان در هوا جاري بماند و هر از چند گاهي که باران مي بارد ، بوي نم ارمغان اين غم را به مشام آدميان زميني برساند.

آسمانا ! کاش کمي کوچک تر بودي تا در آغوشم جا مي شدي...

مي خندي ؟! ...چه قدر خنده و گريه ات شيرين است ؛ مي کُشي مرا وقتي ديوانگي هايت را به رخ مي کشي...

آسمان پاک من ! ببين گندم هاي کنار خيابان چه طور براي دلداريت مي رقصند در باد ! درست مثل رقص چادر سياه در ميان قلب سرخ من وآبي بيکران تو ...

...

+نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت23:7توسط مریم | |