تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

چه تنگناي سختي است!
يك انسان يا بايد بماند يا برود

و اين هر دو،
اكنون برايم از معني تهي شده است
و دريغ كه راه سومي هم نيست!

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/24ساعت15:15توسط مریم |

همينطوري مي‌نويسي... آره همينطوري... همينطوري گفتي مي‌خوام ببينمت...

همينطوري گفتي دوستت دارم...

همينطوري گفتي بمون... همينطوري سرمو گذاشتي روي سينه‌ات... همينطوري سرتو گذاشتي روي شونه‌ام...
همينطوري لباتو گذاشتي روي دستام... همينطوري دستاتو فرو كردي لاي موهام... همينطوري گفتي گريه نكن!...

همينطوري گفتي من هستم... همينطوري منو سوزوندي...
همينطوري... همينطوري... همينطوري...


پ.ن)چه قدر دلم گرفته...چه قدر دلم می خواد واسه یکی حرف بزنم...واسه یکی گریه کنم...
خداياااااااااااااا من دردمو به کی بگم؟...
حالم بده...فقط همین...

+نوشته شده در جمعه 1386/08/11ساعت20:47توسط مریم |

در اتاقي که به اندازه يک  تنهائيست

دل من

که به اندازه يک عشق است

به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي

و به آواز قناري ها

که به اندازه يک پنجره مي خوانند

 دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست کشيده شب مي کشم

چراغ هاي رابطه تاريکند

چراغ هاي رابطه تاريکند

کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

+نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت17:25توسط مریم | |