|
چه تنگناي سختي است! و اين هر دو،
همينطوري مينويسي... آره همينطوري... همينطوري گفتي ميخوام ببينمت...
همينطوري گفتي دوستت دارم... همينطوري گفتي بمون... همينطوري سرمو گذاشتي روي سينهات... همينطوري سرتو گذاشتي روي شونهام... همينطوري گفتي من هستم... همينطوري منو سوزوندي...
دل من که به اندازه يک عشق است به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گل ها در گلدان به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي و به آواز قناري ها که به اندازه يک پنجره مي خوانند دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست کشيده شب مي کشم چراغ هاي رابطه تاريکند چراغ هاي رابطه تاريکند کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.
|
About
در چشمهایت شنا میکنم
Home
|