|
از دست خودم ناراحت ام... دلتنگم از تو ،از خودم از هرچه اينجاست... از هرچه در محدوده ي بي روح دنياست...
جمعيت از آن دل كه پريشان تو باشد
معموري آن شوق كه ويران تو باشد عمريست دل خونشده بيتاب گدازي است يارب شود آيينه و حيران تو باشد مپسند كه دل در طپش ياس بميرد قربان تو قربان تو قربان تو باشد نه... اصلا مهم نيست كه تير ماه هست ... انگار نه انگار كه يكسال پيش توي يه همچين شبي بهم گفتي دوست دارم ... يادته چند هفته پيش،گفتي:تنها... من با هيچ كس تا اينجا نيومدم... اصلا مهم نيست كه دلم چقدر گرفته... چقدر تنگ شده... مهم نيست. نه... براي تو كه مهم نيست... براي منم نبايد مهم باشه لابد... آخه بايد زندگي كنم مگه اينو نميگفتي؟... مگه اينو نميخواستي؟... مهم نيست كه چقدر تو رو توي روياهام ميبينم... مهم نيست كه چقدر نوشتههاتو خطاب به خودم حس ميكنم... مهم نيست كه تو دلت براي من تنگ شده يا نه... مهم نيست ... چه اهميتي داره كه چقدر دلم حسرت اينو داره كه يه بار ديگه اسممو با صداي تو بشنوم... يه بار ديگه زير گوشم بگي: تنها گريه نكن... خواهش ميكنم گريه نكن... و من بميرم... بميرم توي بغلت... مهم نيست كه من تا عمر دارم عاشق مردي هستم كه يه شب،از شباي اسفند، گونهي گر گرفتهشو روي گونهي خيس من گذاشت و... حالا... حتي صداشو از من دريغ ميكنه... حتي صداشو...مهم نيست واست كه من اين چند روز رو چطوري گذروندم...نبايد برام مهم باشه كه منو به اين ر...ا...ح...ت...ي فـــــــــــــــراموش كردي... تو كه خوب ميدونستي واست ميميرم...پس چرا به اين راحتي تنهام گذاشتي؛چــــــــــــــرا؟...مگه من چي گفتم؟...چه بهونه ي بچه گانه اي واسه تموم كردن عشقمون آوردي...حالا تنها ديگه كسي رو جزء خــــــدا واسه ي درد دل كردن نداره.پس خداجون قول بده كه تو هيچ وقت تنهاش نذاري... « پ ن 1)»لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ عشقبازان چنين مستحق هجراناند... آره... حقّمه... كه دارم ميميرم از دلتنگي... دارم: م...ي...م...ي...ر...م...«
|
About
در چشمهایت شنا میکنم
Home
|