|
روي بالش خيس خوابم برد... تو كجا بودي؟ سر خستگيهاتو كجا گذاشتي؟... كجا بودي ديشب؟
اين چه زندگيه؟ سهم تو از اون چقدره؟ سهم من از دردهاي تو چقدره؟ مگه تو چي كار كردي كه اينقدر بايد ازت دور >>براي باور بودن جايي بايد باشه براي لمس تن عشق كسي بايد باشه بايد كه سر خستگيهاتو به روي سينه بگيره براي دلواپسيهات واسه سادگيت بميره...<< من اينجور بودنو نميخوام... بودني رو كه نتونم براي تو باشم نميخوام... نتونم آرام و قرارت باشم نميخوام... يادته اون شب؟ خسته بودي... خيلي خسته... دلت گرفتهبود... و من اينطرف شيشه فقط گريه ميكردم. گفتم كاش ميذاشت باشم... اجازه ميداد كنارت باشم... ميتونم خستگيهاتو از تن پاكت بگيرم ميتونم براي خوبيت... واسه سادگيت بميرم... ميتونم... ميتونم... به خدا ميتونم... پ.ن)كاش ديشب پيشش بودم... كاش بودم... كاش بودم... آخه اين بودن لعنتي من به چه دردي ميخوره پس؟ خدا!...من شكايتم رو كجا ببرم؟ به كي بگم جز تو؟ اگه به من احتياج نداره پس چرا ديگه نگهم داشتي؟ و اگه داره... اگه تنها دليل بودنمه، چرا اينجوري ميكني؟... من شاكيام... ميشنوي؟... من شاكيام...
|
About
در چشمهایت شنا میکنم
Home
|