تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

اي كاش كودك بودم،تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه،

همه چيز را فراموش مي كردم.

 كاش كودك بودم تا شبها قبل از اينكه بفهمم چه كسي برابم لالايي

گفته،عميق ترين خواب دنيا را داشتم و صبح ها با خميازه و عشوه اي

كودكانه،بعد از همه از خواب بر مي خواستم.

 اي كاش كودك بودم تا هر وقت دلم مي گرفت با صداي بلند گريه

مي كردم و داد مي زدم تا همه دردم را بفهمند.

 اي كاش كودك بودم ، تا عروسكهايم را در اختيار مي گرفتم و هرگونه

كه دوست داشتم با آنها بازي مي كردم و هيچ وقت عروسك هيچ كس

نمي شدم.

اي كاش كودك بودم تا بزرگترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود.

اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم،نه اينكه مجبور باشم
 
 همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم.

 اي كاش كودك بودم ، تا سرنوشت مرا به بازي نمي گرفت و شكست

را درك نمي كردم.

 اي كاش كودك بودم ، تا شايد معصوميت چشمانم در تو اثر مي كرد.

 اي كاش كودك بودم تا هيچ گاه تو را نمي خواستم و دلم براي تو

تنــــــــگ نمي شد.

 چه زود بزرگ شدم !

تنها

پ.ن):

چرا بايد تو منو دوست داشته باشي ولي من از دوست داشتنت بترسم؟
چرا بايد تو غرورتو واسه ي من بشكني و من بيشتر از قبل به خودم مغرور بشم؟
چرا بايد تو به هر دري بزني تا منو ببيني و من هر كاري بكنم تا چشمم به چشمات نيوفته؟
چرا بايد تو منو قسم بدي كه باهات بمونمو من به قسمت بي توجه باشم؟
چرا بايد تو اينقدر مهربـون باشيو من اينهمه نـــامهربون؟
آخه چرا بايد اينطوري بشه؟

 

+نوشته شده در جمعه 1385/12/11ساعت0:57توسط مریم | |