تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

 

از كوچه ي تنهايي خويش مي گذشتم.تنها و بي پناه در اين

كوچه سر گردان بودم تا به بن بست ياس و نا اميدي رسيدم.

دست به ديوار شكسته  دل خويش نهاده،بر مزار آرزوهايي كه

مرده بودند گريستم.در آن حال صداي كسي را شنيدم كه مي

گفت:(("مقاوم باش و چون كوه استوار بمان"))به او گفتم:

نمي توانم،نمي توانم...

اشكهايم سرازير شد،صدايش را شنيدم كه باز مي گفت:در اين

كوچه به دنبال چه مي گردي؟

به او گفتم:نمي دانم و او گفت:اما من مي دانم كه به دنبال چه

آمدي؟به دنبال غرور خرد شده ات.به دنبال دل شكسته ات و به

دنبال احساس پاكِ،گم شده ات و من مبهوت به اطراف نگريستم.

به او گفتم:تو كيستي؟

چگونه از حال من با خبري،ترسي مرموز سراسر وجودم را فرا

گرفته بود.وجود كسي را حس مي كردم ولي او را نمي

ديدم،تنها صدايي كه به گوش مي رسيد تك ضربه هاي ساعت

كهنه ديواري بود كه گذر عمر را نشان مي داد لحظه اي سپري

شد و باز صداي آن موجود نا شناخته را شنيدم كه مي گفت:

(("مرا نمي شناسي؟چون مدتها از من غافل ماندي،مني كه

هميشه،همراهت هستم،مني كه از جان به تو نزديك

ترم و تو وقتي كه هيچ تكيه گاهي برايت نمي ماند به سراغم

مي آيي"))احساس غريبي داشتم،حس مي كردم،گم شده ام را

يافته،گم شده اي كه سال ها ست از او دور افتاده ام و امشب

در تنهايي خويش و در اعماق دل خويش او را يافته بودم.......

 

+نوشته شده در سه شنبه 1385/10/19ساعت0:14توسط مریم | |

نميدونم چه مرگمه؟ نه حوصله ي درس خوندن دارم، نه حوصله ي بيرون رفتن ،نه حوصله ي حرف زدن با كسي ....همه از دست كارام، خسته شدن اينو كاملا دارم حس مي كنم.تازه امروز يه كم حالم بهتره آخه كليه ي چپم درد مي كرد .راستشو بخوايد بايد بگم : خوبم ميشه. بابا يكي نيست بگه دختر زمستونه ،بايد لباساي گرم بپوشي ولي....خداييش مامانم هي به من مي گفت: ولي كو گوش شنوا.
امتحانام 27 شروع ميشه ولي من هنوز هيچ غلطي نكردم.بگم خدا اين  مدير  گروهمونو چه كار كنه. من تمامه امتحانام به جز يكيشون، تداخل دارن يعني توي 1 روز 2 امتحان بايد بدم.فقط  اولين امتحانم تك افتاده  .
يه حسي بهم ميگه كه بايد خودمو عوض كنم تا بشم همون دخترك خوب ماماني سالهاي پيش ولي ،خوب نمي تونم...
يعني دارم سعيمو  ميكنم تا از اين دل تنگي هميشگي خداحافظي كنم.البته اگه بتونم از پسش بر بيام.
اين مدت خيلي اتفاق توي زندگيم افتاده،يه اتفاقايي كه نمي تونم بگم چون وبم موش داره ،موشم گوش داره..!!!
ميدونيد خيلي دوست دارم اول معني واقع اي عشقو بفهمم بعد اونو بچشم.من هميشه از خودم مي پرسم عشق يعني چي؟؟؟و هيچ وقتم جوابي براش پيدا نكردم.  وقتي ميشنوم يكي مي گه عاشق شدم خندم ميگيره ،همه ميگن شايد چون خودت هنوز عاشق نشدي نمتوني اين حس لطيفو درك كني!!!نميدونم ...(اينو گفتم چون مرتبط به همون اتفاقات هست).يه وقت فكر نكنيد عاشقم يا...كه اون موقع ،بايد بگم :سخت در اشتباهيت.
پدربزرگم مريضه ،مامانم خونه نيست و همه ي كاراي خونه با منه(منم كه زرنـــــــــگ...)  ،خدايي الان مي فهمم چقدر وظيفه ي مامانا سنگينه و ما قدرشونو نمي دونيم ،خدايا سايه ي پدر و مادرا  ،رو از سر هيچ دختروپسري نگير...آمـــــــيـــــن.
ميدونم خيلي پر حرفي كردم .منو ببخشيد اين حرفا رو بايد اينجا مي نوشتمشون تا يه خرده خالي شم.
الان آهنگيو دارم گوش ميدم كه به هيچ عنوان با حالم سازگار نيست  . حالم دپرس بود ،دپرسترش  كرده...ولي عوضش نمكنم چون داره اشكامو در مياره .دلم گرفته ،شايد اگه گريه كنم راحت شم...من گريه كردن يواشكي كه هيچ كي به جز خداجون اونو نبينه و دليلي رو براي گريه كردنت ازت نميخواد، رو خيلي دوست دارم.

‌«دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه كنم
شكنجه ميشم از خودم،نميتونم شكوه كنم
انگاري كوه غصه ها رو سينه ي من اُمده
آخ داره باورم ميشه، خنده به ما نيومده
دلم گرفته آسمون ،از خودتم خسته ترم
تو روزگار بي كسي ،يه عمره كه در به درم
حتي صداي نفسم، ميگه كه توي قفسم
من واسه  آتيش زدن يه كوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون يه كم منو حوصله كن
نگو كه از اين روزگار ،يه خورده كمتر گله كن
منو به بازي ميگيرن ،عقربه هاي ساعتم
برگه ي تقويم ميكنه لحظه به لحظه لعنتم
آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسته تر»

ممنونم كه دل تنگياي امشبو خوندي.
فعلا خدا نگهدار

 

 

+نوشته شده در جمعه 1385/10/15ساعت0:14توسط مریم | |

ديگر نه من به گيسويم عطر ياس مي زنم، نه تو صدايم کن.

تنها به احترام اين همه راه که با هم در پي باران بوده ايم

اشکهايم را تشويق به ريختن کن!

اين همه راه را که آمديم بيهوده بود، مگر نه؟

هيچ خانه اي براي دلخوشي ما هم که شده،خورشيد را در پستويش

نداشت.

اينجا ديگر نه از ديوان پدر بزرگ خبري هست، نه صندوقچه مادر بزرگ!

مثنوي را هم معلوم نيست زير کدام درخت باغچه دفن کرده اند!

صداي سهراب هم ديگر در باد نمي آيد که زمزمه مي کرد:

"خا نه ي دوست کجاست؟"

گويي شاملو هم به خواب رفته از اين همه سال بي خوابي آيدا !

کاش من هم در خواب جا مي ماندم!

آن وقت شايد اينهمه گمان نمي کردم ، بيدارم!

آن وقت شايد اينهمه فرياد نمي کردم:

"اين منم،دختري تنها . در آستانه ي فصلي سرد..."

دارد باورم مي شود که سردم است و انگار هيچ وقت، گرم نمي شوم!

سکوت نکن!

اينطور هم از دستم ناراحت نباش!

تنها تشويق کن اين چشمها ببارند!

تا شايد ياد باران قشنگم بيفتم!

delamtangeh


 

+نوشته شده در جمعه 1385/10/08ساعت0:25توسط مریم | |

به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا،پر قاصدهايي است.

كه خبر مي آرند،از گل واشده ي دورترين بوته خاك.

روي شن ها هم،نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي ست كه صبح

بر سر تپه ي معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان،چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي،سايه ي ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم آهسته بياييد،مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من.

+نوشته شده در جمعه 1385/10/01ساعت1:13توسط مریم | |