|
از كوچه ي تنهايي خويش مي گذشتم.تنها و بي پناه در اين كوچه سر گردان بودم تا به بن بست ياس و نا اميدي رسيدم. دست به ديوار شكسته دل خويش نهاده،بر مزار آرزوهايي كه مرده بودند گريستم.در آن حال صداي كسي را شنيدم كه مي گفت:(("مقاوم باش و چون كوه استوار بمان"))به او گفتم: نمي توانم،نمي توانم... اشكهايم سرازير شد،صدايش را شنيدم كه باز مي گفت:در اين كوچه به دنبال چه مي گردي؟ به او گفتم:نمي دانم و او گفت:اما من مي دانم كه به دنبال چه آمدي؟به دنبال غرور خرد شده ات.به دنبال دل شكسته ات و به دنبال احساس پاكِ،گم شده ات و من مبهوت به اطراف نگريستم. به او گفتم:تو كيستي؟ چگونه از حال من با خبري،ترسي مرموز سراسر وجودم را فرا گرفته بود.وجود كسي را حس مي كردم ولي او را نمي ديدم،تنها صدايي كه به گوش مي رسيد تك ضربه هاي ساعت كهنه ديواري بود كه گذر عمر را نشان مي داد لحظه اي سپري شد و باز صداي آن موجود نا شناخته را شنيدم كه مي گفت: (("مرا نمي شناسي؟چون مدتها از من غافل ماندي،مني كه هميشه،همراهت هستم،مني كه از جان به تو نزديك ترم و تو وقتي كه هيچ تكيه گاهي برايت نمي ماند به سراغم مي آيي"))احساس غريبي داشتم،حس مي كردم،گم شده ام را يافته،گم شده اي كه سال ها ست از او دور افتاده ام و امشب در تنهايي خويش و در اعماق دل خويش او را يافته بودم.......
نميدونم چه مرگمه؟ نه حوصله ي درس خوندن دارم، نه حوصله ي بيرون رفتن ،نه حوصله ي حرف زدن با كسي ....همه از دست كارام، خسته شدن اينو كاملا دارم حس مي كنم.تازه امروز يه كم حالم بهتره آخه كليه ي چپم درد مي كرد «دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه كنم ممنونم كه دل تنگياي امشبو خوندي.
ديگر نه من به گيسويم عطر ياس مي زنم، نه تو صدايم کن. تنها به احترام اين همه راه که با هم در پي باران بوده ايم اشکهايم را تشويق به ريختن کن! اين همه راه را که آمديم بيهوده بود، مگر نه؟ هيچ خانه اي براي دلخوشي ما هم که شده،خورشيد را در پستويش نداشت. اينجا ديگر نه از ديوان پدر بزرگ خبري هست، نه صندوقچه مادر بزرگ! مثنوي را هم معلوم نيست زير کدام درخت باغچه دفن کرده اند! صداي سهراب هم ديگر در باد نمي آيد که زمزمه مي کرد: "خا نه ي دوست کجاست؟" گويي شاملو هم به خواب رفته از اين همه سال بي خوابي آيدا ! کاش من هم در خواب جا مي ماندم! آن وقت شايد اينهمه گمان نمي کردم ، بيدارم! آن وقت شايد اينهمه فرياد نمي کردم: "اين منم،دختري تنها . در آستانه ي فصلي سرد..." دارد باورم مي شود که سردم است و انگار هيچ وقت، گرم نمي شوم! سکوت نکن! اينطور هم از دستم ناراحت نباش! تنها تشويق کن اين چشمها ببارند! تا شايد ياد باران قشنگم بيفتم!
به سراغ من اگر مي آييد، پشت هيچستانم. پشت هيچستان جايي است. پشت هيچستان رگ هاي هوا،پر قاصدهايي است. كه خبر مي آرند،از گل واشده ي دورترين بوته خاك. روي شن ها هم،نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي ست كه صبح بر سر تپه ي معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان،چتر خواهش باز است: تا نسيم عطشي در بن برگي بدود، زنگ باران به صدا مي آيد. آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي،سايه ي ناروني تا ابديت جاري است. به سراغ من اگر مي آييد، نرم آهسته بياييد،مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من.
|
About
در چشمهایت شنا میکنم
Home
|