تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

التماست نمي کنم
هرگز گمان نکن که اين واژه را
در وادي آوازهاي من خواهي شنيد
تنها مي نويسم بيا
بيا و لحظه يي کنار فانوس نفس هاي من آرام بگير
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتي پيش
اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم
حال هم
به چراغ همين کوچه ي کوتاه مان قسم
بارش قطره يي از ابر باراني نگاهم کافي ست
تا از تنگه ي تولد ترانه طلوع کني
اما
تو را به جان نفس هاي نرم کبوتران هره نشين
بيا و امشب را
بي واسطه ي سکسکه هاي گريه کنارم باش
مگر چه مي شود
يکبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت کنم ؟
ها ؟
چه مي شود ؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/30ساعت23:9توسط مریم | |

سلام به اونايي كه به وبم سر ميزنن و منو خوشحال ميكنن.از همتون ممنونم.
حالم گرفته است.خيلي احساس پوچي ميكنم بدم مياد از اين دنياي مسخره ،كه هر بار منو وارده يه بازي مسخره تر از خودش ميكنه،نمي دونم شايد تقصيره خودم باشه ولي...ديگه نمي تونم...
من موندم چرا يه دختر 19 ساله اين همه بايد ناميد باشه از زندگي و دنيا  ؟؟؟دختري كه نمي تونه به همه كسي اعتماد كنه و باهاش حرف بزنه .واقعا دلم ميسوزه واسه بعضي ها كه ميخوان باهام باشن ولي من نمي تونم باهاشون باشم .دليلشم نمي دونم ولي قول ميدم اگه فهميدم بهتون بگم.ولي در كل خودم ميدونم اين طوري اصلا خوب نيست.
الان من بجز اين وب كه شده دفتر خاطراتم دلم به هيچ چيز خوش نيست.بي هدف  بخواد بي هدف بيدار شو،بي هدف برو دانشگاه و.....بي دليل با اوني كه حاضره جونشو واسط بده نباش.
بگذريم.
امروز  نسبتاً روز خوبي بود مي پرسيد چرا؟؟؟خوب الان واستون ميگم.
 امروز ساعت اول  مباني مهندسي داشتم .من دودرش كردم چون شبش تا ساعت 3 چت كردم و همزمان هم تحقيقامو از نت Search كردم بعد با ريحانه ،همكلاسيم(اونم داشت ميچتيد) به اين نتيجه رسيديم كه خوابمونو حروم نكنيم و ساعت اولو نريم و نرفتيم....
ساعت 9بود كه ريحانه زنگ زد بهم گفت پس چرا نمياي؟گفتم تا نيم ساعت ديگه ميام وقتي وارده دانشگاه شدم واي ي ي ييييييييي چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جشن فارغ التحصيلي بچه ها بود(خوش به حالشون) منم كه ماشاالله با همه تريپ صميميت ميزنم من و ريحانه رو دعوت كردن به عنوان ميهمان جا تون خيلي سبز بود چه حالي مي داد با اون لباساي خوشگلي كه تنشون كرده بودن ،مامان و بابا هاشون از خوشحالي داشتن ذوق مرگ ميشدن اَ اَ اَ اَ اَ............رفتيم توي سالن نشستيم واقعا مراسم عالي بود به ويژه گروه موسيقي و نمايشون.نمايش در مورد پسرا و دخترايي بود كه با هم دوست ميشن.................عالي بود خيلي خنديديم البته من از اول تا آخرش خنديدم ....اصلانم نفهميدم مراسم چه طور تموم شد هي از اين ور به اون ور... ساعت 12.30 بود كه صداي آهنگ "خداحافظ همين حالا كه من تنهام خداحافظ به شرطي بفهمي تر شده چشمام "بلند شد فهميدم مراسم تموم شده كاش تموم نمي شد.... دانشجو هايي كه ديگه از دانشگاه مون خداحافظي كردن و ...خلاصه بعدش رفتيم نهار بخوريم آخه ما نهارم مهمون بوديم.بعد با بچه ها رفتيم ساندويچي چون سير نشده بوديم (اكيپ دوستاي من كه 5 نفر ميشم  يه كم شكمو هستن البته +خودم)ساندويچم خورديم جاتون خالي خيلي خوش مزه بود حال داد بهمون...هواهم كه در حد مرگ سرد بود.بعدشم امدم خونه و يه كم خوابيدم.خيره سرم 5شنبه امتحان دارم و من هنوز نصف جزوم مونده.عيب نداره خدا كمك ميرسونه ،درسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فعلا خداحافظ.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/22ساعت0:58توسط مریم | |

اغوش پشيماني

چون به كام دل نشد دستي در اغوشت كنم

مي روم تا در غبار غم فراموشت كنم

سر در اغوش پشيماني گذارم تا تو را

اي اميد اتشين با گريه خاموشت كنم

اي دل از اين شام ظلمت گر سلامت بگذري

صبح روشن را غلام حلقه در گوشت كنم

بعد از اين اي بي نصيب از مستي جام مراد

از شراب نا مردي مست و مدهوشت كنم

+نوشته شده در دوشنبه 1385/09/06ساعت0:59توسط مریم | |

 باز با ان ديگري ديدم تو را...

باز با ان ديگري ديدم تو را            جاي قهر و اخم خنديدم تو را

باز هم اين قصه ات تكرار شد          با رقيبان رفتنت انكار شد

انقدر كردي كه ديگر قلب من         از تو و از عشق تو بيزارشد

ان رقيبان كه شبت مي خواستند        ذره ذره پاكي ات ميکاستند

شب به مهمان خانه ات مهمان شدند  صبح اما از برت بر خاستند

امدي گفتي پشيماني دگر               زين پس اما پاك مي مانيدگر

گفتمت توبه به گرگان چاره نيست    گفتي ام چون كوه ايماني دگر

گفتمت باشد بخشيدم تو را             اخم وا كردم و خنديدم تو را

 زين حكايت ساعتي نگذشت تا         باز با ان ديگري ديدم ترا

كودكي  دختركي موقع خواب سخت پا پيچ پدربود وازاو مي پرسيد:

 زندگي چيست پدر؟

پدرش از سر بي ميلي به او داد جواب:

                                          

      زندگي يعني عشق!

 

دخترك با پر شوري گفت: عشق را معني كن؟

پدرش پاسخ داد:

                         يعني بوسه هاي گرم تو بر گونه ام

دخترك خنده بر اورد ز شوق

 

"عشق اگر بوسه بود      بوسه هايم همه تقديم به تو"

+نوشته شده در دوشنبه 1385/09/06ساعت0:41توسط مریم | |

تو روزي با غمي سنگين ز شهرم كوچ خواهي كرد

 و من در پريشان خاطرات خود

 به نرمي گريه خواهم كرد

 و در عمق افق فرياد خواهم زد

كه اي عاشق ترين عاشق به هر جا مي روي

 در نغمه هاي تنگ احساست مرا يك دم به ياد اور

  كه در اعماق چشمان بلورينم             بيابي رمز چشمانم

         كه من هرگزفراموشت نخواهم كرد ...

دزدي بوسه عجب دزدي پر منفعتي است   

 که اگر باز ستاند دو چندان گردد

عهد کردم که اگر بوسه دهد توبه کنم

که دگر باره از اين گونه خطاها نکم

بوسه اي داد چو برداشت لبش از لب من

توبه كردم كه دگر توبه بي جا نكنم

+نوشته شده در دوشنبه 1385/09/06ساعت0:34توسط مریم | |

خدايا کفر ميگويم پريشانم . پريشانم چه ميخواهي تو از جانم؟ نمي دانم.نمي دانم ....مرا بي انکه خود خواهم اسير زندگي کردي.... تومسئولي خداوندا به اين آغاز و پايانم . من آن بازيچه اي هستم که مي رقصد به هر سازت. تو ميخندي از آن اول به اين چشمان گريانم. نه در مسجد - نه ميخانه - نه در ديري - نه در کعبه... من آن بيدم که ميلرزد دگر بر مرگ پايانم. خدايي - ناخدايي؟؟ هرچه هستي قاضي يارب که من آن کشتي شکسته اي در کام طوفانم. تويي قادر - تويي مطلق . نسوزان خشک و تر باهم. خذايا کفر ميگويم: پريشانم ،پريشانم ،پريشانم.

اگرچه نزد شمـــــــــا تشنه سخن بودم کسي که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنـــــگ مي شود آري هميشه بي خبر از حــال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم ســــــــــلام هايم را هر آنچه شيــــــفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را اشاره اي کنم انگار کوه کـــــــــن بودم
من آن زلال پرستم در آب گــند زمان که فکر صافي آبي چنين لــــــــجن بودم
غريب بودم و گشتم غريــــــــــــب تر دلم خوش است که درغربت وطن بودم
(( انسان زاده شرايط نيست خالق شرايط است ))   

+نوشته شده در یکشنبه 1385/09/05ساعت0:58توسط مریم | |

يکي بود و يکي نبود

اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم

يکي خواست و يکي نخواست

اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودن و نخواست من بودم

يکي آورد و يکي نياورد

اوني که آورد تو بودي و اوني که به هيچ کس جز تو ايمان نياورد من بودم.

 

يکي برد و يکي باخت

اوني که برد تو بودي و اوني که دل به تو باخت من بودم

يکي گفت و يکي نگفت

اوني که گفت تو بودي و اوني که دوستت دارم رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم

يکي موند و يکي نموند

اوني که موند تو بودي و اوني که بي تو نموند من بودم

هوالمحبوب
"هميشه در ارتفاعي از جو ابري وجود ندارد? اگر روزي آسمان دلت ابري بود
بدان به اندازه ي کافي اوج نگرفته اي "
                                 --------------------

 

کاش دستاني قوي داشتم تا مي توانستم ابر هاي وابستگي را از صفحه ي دلم کنار بزنم
تا آفتاب نور با تمام عظمتش بر آينه ي دل بتابد ودل با تمام کوچکيش تجلي گاهي شود
 براي تاباندن نور؛
نوري که از بي نهايت منشا مي گيرد و هر چه دل صاف و بي رياتر باشد
درخششش نيز به همان وسعت فرا خواهد گرفت سر زمين ظلمت را ؛
 سرزميني که هم چون بوته ي پيچکي ست که بايد بر دنيا با تمام  زيباييهايش تکيه کند ؛
آنرا طي کند و آنقدر بر روي آن  بپيچد تا به مقصد خود برسد ؛
جايي بس فراتر از هر رنگ و ريا .
و اگر اين بار دنيا با تمام فريبش به دور اين تنه ساخته شده از خاک بپيچد
 آن زمان است که آسمان دل ابري مي شود و اين ابرها او را از اوج گرفتن باز خواهند داشت ...

+نوشته شده در یکشنبه 1385/09/05ساعت0:51توسط مریم | |

ديوانه اي در آينه ام پلک مي زند

از من رهاتر آينه ام پلک مي زند...

من در ميان دست شما بستري شدم

آغوش بوسه هاي شما را پري شدم

" گل هاي زرد" ،ملحفه هاي سپيد،تو

مردي که از ديار غزلها رسيد،تو

زنجيرهاي عشق شما،تخت چشمتان

و من هميشه بانوي خوشبخت چشمتان،

صدها که نه !هزار فرشته ست در تنم

در وسعت نگاه خدا غلت مي زنم

در وسعت نگاه خدا _ که نگاه توست _

در رخوت صداي غزلهاي مست و سست...

اينجا تمام ثانيه ها گيج مي شوند

از ديدن نگاه تو تهييج مي شوند

ديوارهاي دور و برم رقص مي کنند

نقل و نبات روي سرم رقص مي کنند

دست مرا بگير و با من برقص مرد

تا انتهاي آينه بودن برقص مرد

من بي خيال رقص صداتان نمي شوم

آقا برقص...جان تو درمان نمي شوم !

...

آيينه باز،شعر مرا پلک مي زند

با چشم باز،شعر مرا پلک مي زند،


تا سرمه سرمه توي نگاهم فرو روي

در چشم هاي شعر سياهم فرو روي


...ديوانه ايم هر دوي ما(من و آينه)

ديوانه شد نگاه تو با من و آينه ...

+نوشته شده در یکشنبه 1385/09/05ساعت0:15توسط مریم | |

بعد از تو من چه کنم
با اين دل تنها
تنها دعا ميکنم
به اندازه ي تنها ييها يم
خوشبخت شوي
اما
پريچهرمان را خواندي با گريه هايم گريه کردي
با خنده هايم خنديدي
مرحبا بر تو آفرين
اما تو کجا خواهي نوشت از بي وفايي بازي روزگار
من مي نويسم تو بخوان
اما ديگر با گريه هايم گريه مکن
بگذار در اين تنهايي
بغض غزل گريه هايم را
با ياد تو گريه کنم
هر چند که گريه هايم از شانه هاي تو بي نصيب است
هر وقتي غروب غزلي دلتنگي براي شب نوشت و رفت
من به شوق هرم گرم نفسهايت
دل را در تنهايي به ياد و خاطره هاي تو سر گرم مي کنم
ترا به حرمت دلتنگيها ي عاشقي
هرگز فکر نکن که تنهايي
بدان که هميشه چشماني نگران توست
مي توانم شعر کنم بآساني
همهْ آن تپش,قلب, دريايي
کز بيقراري,
ديداري
موج مي شود.
آن که مي آيد،
آن قطرهء مهرباني
که بر دستان, کف آلودهء رودي
چون آواز مي آيد.
مي توانم شعر کنم بآساني
پرواز, بال گونهء آبشاري
کز براي, بوسه اي بر صخره اي
- که فرود را زيبايي بخشيد -
درد, بَدنامي را بوسه مي شود.
باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش توفان بود
ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند بجاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد

+نوشته شده در شنبه 1385/09/04ساعت22:57توسط مریم | |