|
امروز همه ي دردم از توست، تويي که اميد درمان داشتم از معبد سبز دستانت، به طمع اينکه درمانم تو باشي روزگاري درد را آرزو مي کردم... آنقدر خواندمش تا آمد، دريغ که تنها بود، تو نيامدي، من ماندم و حسرت آمدنت، من ماندم زنداني حصار درد خويش، کاش زندانبانم بودي... کاش حالا که غرق نيازم، به ترنمي چشمانم را اجابت مي کردي و رخ مي نمودي امروز که در کوير خشک تنهايي ،باغ و گلستانم آرزوست.
لحظه هاي غير قابل برگشت را مي ستايم و هزاران بار مرور مي کنم تا جاودانه شود در خاطرم. هر چند که دوست داشتم مطلب بعدي را با در خواست تو بنويسم. اما.... نداي دروني ام دست از سرم برنداشت،هر چه گفتم صبر کن تا آنکه او بفهمد تنها ظاهرنوشته هايم زيبا نيست ،اصلاً نوشته هايم معني ظاهر را نمي فهمند ؛ چرا که بر آمده ازاعماق وجودي است که سعادت خويش را گره خورده در سعادت تو مي داند. اما نهيبم زد،هشدارم داد ، بر من خرده گرفت ، عهدي که با خود بسته بودم ياد آوري کرد و من دوباره تسليم نداي درو ني ام شدم، پس مي نويسم تا سوگند را نشکسته باشم، قانون عشق را زيرپانگذاشته باشم، تو تنها بنگر و تنها بيانديش که آيا اين حرفها ظاهر است ؟ البته گفتن اين حرف که نوشته هايم از اعماق وجودم است نيز شايد درست نباشد. مي داني چرا؟؟؟؟؟ چون که مدتهاست نمي دانم عمق وجودم کجاست؟ آن را کجا گذاشتم؟ به دست که سپردم ؟ البته حدسهايي ميزنم اما خيالم راحت است از اينکه به دست اهلش سپردم. بگذريم چون که مولا فرمود : ببينيم و بگذريم. من هم مي گذرم از هر آنچه خوشايند ديدن و شنيدن نمي دانم. ثابت شده هاي دلم رامهر تأييد زد. چشمانم از تنگي وقت شکوه داشتند. آخر وجود آنهمه نعمت يکجا !! زير سايه با صفاي مهربانترين سرور عالم ودر کنار تو، براي يک دنيا خوشي و سرمستي کافي نيست؟؟ خواب از چشمانم رفته بود حيران زده بودم . اما حالا که آنجا نيستم دلتنگي عجيبي در سينه دارم. او همواره نظاره گر من و تو بود . تو خواب بودي دستانم را به سويش بلند کردم گفتم آنقدر گفتم اشک ريختم ؛ و به آرامي دستانم را در هواي کوي او مشت کردم و هر آنچه عنايت او بود روي صورت نازنينت کشيدم. بر چشمانت بوسه زدم تا ... از سرورم ، مولايم خواستم که او را که سر بر پايم نهاده از حقيقت با خبرش کند. بامداد روز جمعه بر آورده شدن سيزدهمين آرزوي سال گذشته شيرين ترين موهبت الهي بود.زيبايي هاي آن شب تمامي نداشت ، وصف ناشدني است. ديدن قدمهاي فرشته وارتو، در زير نور ماه ، در حريم يار . چقدر من خوشبخت بودم. با تو در خواب حرف زدم ، جواب نميدادي اما هرآنگاه که با دستانم گرماي نفست را احساس مي کردم از تک تک دردهاي دلت آگاه مي شدم. در گوشت همان آيه ي هميشگي را نجوا مي کردم . آرام شده بودم .دلم از خوشي داشت مي ترکيد.گفتم : يا امام زمان فردا بيا تا شاديهايم دوباره به دام دلتنگي اسير نشود. اما افسوس او باز هم نيامد ... نيامد و دوباره من وتو از هم دور مانديم. نيامد تا تو باز هم ملاحظه من را بکني و صريحاً به من نگويي که: دلت برايم تنگ شده است. پس دعا مي کنم براي ظهورش تا تو نيز از حرفها و رازهاي نگفته دلم آگاه شوي. تا تکرار حرفهاي گذشته را بر خود حرام سازي ، تا از صداقت قلبم مطمئن شوي، ميدانم که او در همين نزديکي است. امروز در پارک از خدا زمان به بار نشستن آرزويم را پرسيدم . و با عبور نسيمي از عطر گل ياس فهميدم که ديگر زمان زيادي نمانده است. او مي آيد و مثل همان روياي گذشته ها بي بي دو عالم (س) را به نجات من و تو مي فرستد.دستان من و تو در دستانش در کنار نهر آب . به اميد آنکه لياقت درک حضورش را داشته باشيم. آخر اي دوست نخواهي پرسيد
...دلم براي يه نفر تنگه دلم براي اوني تنگه که آفتاب صداقتو به ميهموني گلهاي باغ آورد و موهاي بلندشو به بادها مي داد و دستهاي سپيد برفيش و به آب مي بخشيد دلم براي اوني تنگه که اون دو نرگس جادو رو به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت ...دلم براي اوني تنگه که اون کسيه که بي من موند و کسيه که با من نيست ...آه آه آه آه اون کسيه که... برگرد... برگرد و با برگشتنت دلمو... ديگه کافيه که داره اشک از چشام بيرون مي آد در آسمان با ستاره ها رقصيده ام آفتاب را در روزهاي باراني لمس كرده ام عطر رزهاي صورتي را هزاران بار احساس كرده ام اقيانوسي را ديده ام كه آتش را عاشق خود ساخت هم آغوشي شقايق هاي سوخته را ديده ام اما هنوز ... اما هنوز كسي را نديده ام كه به اندازه تو من را شگفت زده و مبهوت بكند تو مرا از خود بي خود ساختي تو پرشورترين لحظات را براي من آوردي عزيزم ، به اين دليل است كه بهترين مني عزيزم، به اين دليل است كه مثل هيچكس نيستي
با غزل ها هم آواز سلام به تمام ياس هاي كه در سوگ من آب مي شوند
كاش دنيا خانه مهر و محبت بود ... كاش مي توانستيم بي خيال و فارغ دست بگشاييم و همه را در آغوش بگيريم بي سختي ... كاشكي چشمهايمان خالي از ريا بود و حرفهايمان حرف باد و يك روز و دو روز نبود... ديگر جاي گله نيست ... من بدين بيمايگي ... بدين افسردگي نگاهها عادت مي كنم كم كم ... و چه بد است عادتهاي سنگي ... چه سبك شده است هستي پشت لبخندهاي دروغينمان ! كاشكي وزن بيشتري به روي شانه حس مي كردم ... كاشكي از اين درياچه روزي بيرون شوم .. چشمه اي ... لب جويي ... ونگاه مهرباني كه تا آخرين روز زندگيم مهربان باقي بماند ... نه بماند حتي خشمگين ولي بمان....... کاش مي شد عشق را در هر صفحه،بالا نوشت کاش مي شد کينه ها را پاک کرد گريه ها و غصه ها را خاک کرد کاش مي شد عاشقانه ياد ، داشت تيشه اي همواره بر تزوير و بر بي داد داشت کاش مي شد پرچمي بر داد داشت کاش مي شد قاصدي در باد داشت کاش مي شد غنچه ها را وا نمود هر نفس از شوق درياها سرود کاش مي شد زندگي بر کام بود دايماً در خاطر آن ساقي و آن جام بود کاش مي شد طرح نو را برنشاند سايه عشق تو را بر دل رساند
ديگه ميرم... اگه يه روز برگهاي دنيا بريزه تو قلب من... ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من... من ميميرم... ديگه ميرم... خداحافظ ديگه رفتم... پايان ثانيه منم... هر جا يه ساعت ببينم عقربه هاشو ميشکنم! حتي نشد واسه يه بار من بدي هاتو خوب کنم... خورشيدو کشتم تا ديگه خودم به جات غروب کنم! دل ميسوزه... ازم نخواه بيشتر از اين اسير اين قفس باشم... هيچي نمونده از دلم خاکستر رو آتيشم... ريزه ريزه دل ميسوزه... خسته شدم... دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام... ب ارون غصه انگاري مي باره تو ترانه هام... من ميميرم.... ديگه ميرم... خسته شدم... ديگه ميرم...
|
About
در چشمهایت شنا میکنم
Home
|