تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار اتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

 تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست توشيداييم را

به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست

ولي دل رابه چشمت هديه كردم

سر راهت كه مي رفتي تو آن را

 به يك پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس

به لحن آب نمناك باران

نمي دانم شنيدي برنگشتي

و يا اين بار نشنيدي و رفتي

نسيم از جاده هاي دور آمد

نگاهش كردم و چيزي به من نگفت

توو هم در انتظار يك بهانه

از اين رفتار رنجيدي و رفتي

عجب درياي غمناكي ست اين عشق

ببين با سرنوشت من چها كرد

تو هم اين رنجش خاكستري را

ميان ياد پيچيدي و رفتي

تمام غصه هايم مقل باران

فضاي خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام اين تلاطم

فقط يك لحظه باريدي و رفت ي

دلم پرسيد از پروانه يك شب

چرا عاشق شدي در عجيبي ست

و يادم هست تو يك بار اين را

ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط يك شب نيازم را ببيني

ولي در پاسخ اين خواهش من

تو مثل غنچه خنديد و رفتي

 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست

پر است از اطلسي هاي نگاهت

تو مثل يك گل سرخ وفادار

كنار خانه روييدي و رفتي

تمام بغض هايم مثل يك رنج

شكست و قصه ام در كوچه پيچيد

ولي تو از صداي اين شكستن

به جاي غصه ترسيدي و رفتي

 غروب كوچه هاي بي قراري

حضور روشني را از تو مي خواست

تو يك آن آمدي اين روشني را

بروي كوچه پاشيدي و رفتي

كنار من نشتي تا سپيده

ولي چشمان تو جاي دگر بود

و من مي دانم آن شب تا سحرگاه

نگارن را پرستيدي و رفتي

نمي دانم چه مي گويند گل ها

خدا مي داند و نيلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا هميشه

تو از اين شهر كوچيدي و رفتي

جنون در امتداد كوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرين بن بست اين راه

مرا ديوانه ناميدي و رفتي

شبي گفتي نداري دوست من را

 نمي داني كه من ن شب چه كردم

خوشا بر حال آن چشمي كه آن را

به زيبايي پسنديدي و رفتي

هواي آسمان ديده ابريست

پر از تنهايي نمناك هجرت

تو تا بيراهه هاي بي قراري

دل من را كشانيدي و رفتي

پريشان كردي و شيدا نمودي

تمام جاده هاي شعر من را

رها كردي شكستي خرد گشتم

تو پايان مرا ديدي و رفتي

+نوشته شده در دوشنبه 1385/07/17ساعت1:44توسط مریم | |

به نام آنكس كه هيچ گاه درقلب تاريكم غروب نمي كند

چه مي خواهي برايت بنوسيم وچه مي خواهي به توبگويم؟ تو پيمانه

هجوم رالبريز كرده اي ومدت هاست كه نفس وخون وزندگي من

هستي.ديگر چه مي توانم بگويم كه تونداني؟ آيا تودرآغازوانجام همه

انديشه هايم قرارنداري؟ گاه گاه به نظر مي آيد كه توخود من شده

اي.وقتي با توحرف مي زنم مانند اين ست كه باروح خويش سخن مي

گويم.سپس آنچه درخاطر من است بخوان وببين كه چگونه تورا دوست

دارم.تو وجود مرا برگرفته اي.بودن تو وغير تو هيچ نمي فهمم واز خدا

فقط يك درخواست دارم كه:زندگي تو زندگي من باشد.

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه

 مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز

رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن

قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر

کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در

مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين

گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي،

گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در

پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش

چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد

و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد

از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از

در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان

ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش

ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش

رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره

گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون

اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين

موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو

درياب!

+نوشته شده در دوشنبه 1385/07/17ساعت0:45توسط مریم | |

»به نام خداي عاشق ها«
درطلوع تنهايم مي نويسم تا درغروب جدايي ياريم كني
زندگي چيست؟؟؟خون دل خوردن                
اولش رنج وآخرش خون دل خوردن
قسم خوردم دراين دنيا راه ندهم غم به دل         
گرچه غم خوردم وازآن نديدم حاصل
گر مي دانستم غم روزجدايي را               
 هرگز به دل راه نمي دادم چنين آشناي را
محبت به دل دادن صفاي سينه مي خواهد     
 به ياد يكديگر بودن دل بي كينه مي خواهد

***نفرين به جدايي***

دادگــاه عشــــــق

نـام:عشـق و وفـا… 

شـهـرت:مـهـروصـفـا…

 مـحـل تـولـد:عشـق آبـاد … 

تـاريـخ تـــــولـد:زمـان قـسمـت كـردن نـگاهـهـاي عـاشـق … 

شـغـل:رازونـيــازبـــا مـعبـود خـويـش   … 

مـيـزان تـحـصـيــلات:فـارغ التــحصيل ازدانـشـگــاه عشـق…

جرم:نگــاههاي پرصفــاوآميختــه ازعشـق   …   

محل محـاكـمه:شهرغم   …  

وكـــيل مجـرم:جـــدايــي   …      

 دفــاع محكــوم:زنـدگي بـدون عشـق هـرگــز…

مـحـل تبعيد:شـهـرخـالي ازعشـق هــاي حقـيقي و تــــنــهــايي

وغـــــــم…

+نوشته شده در دوشنبه 1385/07/17ساعت0:32توسط مریم | |


آدمها رودخانه هستند و حسادت فصلي از سال ،حسادت چهره اي

زشت از رودخانه ي وحشي آدمهاست كه با تند آب و سيل ، هر چه

ساختند را ويران ميكنند و در آن خشم ويرانگر اهريمني در آن حس

مبتذل بي معنا جايي نيست كه بيانديشي آيا گلي كه در باغ دلي

كاشته بودم نابود كردم؟

چند مي ارزد؟ غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت؟

كاش حسادت ميمردحسادت ماده شغالي است پير ، آبستن نوزادي

زيبا رو و زشت انديش

حسادت نفرت ميزايد،حسادت حقارت ميزايد،حسادت از لحظه هاي آبي،

ساعتهاي مبتذل بي شرفي ميسازد،حسادت انسانيت را در ذهن و

احساس را در قلب ميكشد.آدمها كاش چشم هايشان را باز كنند،آدمها

كاش از زور حسادت تب نكنند،تب كنند ، براي آنها كه برايشان

ميميرند،تب كنند از داغ عشق ، از داغ محبتآدمها كاش لبخند بزنند! كه

آسانتر هم هست از خشم آدمها كاش چشمهايشان هر روز چند لحظه

كور باشد تا با چشم دل ببينندكم ... اما ببينند

آدمها كاش به طراوت باغ همسايه رشك نبرند به جاي خشكاندن باغ

همسايه ، باغ خود را آباد كنند،كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن

ديگران بنا كنند

كاش باور كنند ، بهترين ها ، در بدترين ها نهفته.!!!

نمي دانم كي بود و كجا بود
          روي زمين بود يا توي هوا بود
توي اين عالم بود يا عالم خيال
          اما اين را مي دانم كه در كوچه پس كوچه هاي
تاريك قلبم به دنبالش مي گشتم
          خيلي وقت بود كه ديگر هيچ خورشيدي
روزهايم را روشن نمي ساخت
          از همه چيز نا اميد بودم
نشستم روي زمين و از تنهايي فرياد زدم
          اما كسي نبود بشنود و دنبال يك نفر
مي گشتم كه شنونده ي خوبي براي دردهاي
          دلم باشد برايم تكيه گاهي باشد
آرامش دهنده ام باشد و به زندگي اميدوارم كند
          خيلي گشتم سرانجام كسي را كه دنبالش مي گشتم
يافتم آن تكيه گاهم ماه و خورشيد شب ها و روزهايم
         " تـو هستــي اي عشـــق"

 

+نوشته شده در دوشنبه 1385/07/17ساعت0:18توسط مریم | |

کنار پنجره دلتنگي هايم ، مي نشينم آرام .از لب ديوار كوتاه سرنوشت خويش پي مي گيرم بوي گلهاي خانه ي همسايه را.....
بي خود و سر گردان، گم مي شوم، انگار ....
در كوچه پس كوچه هاي خيالش .
چه خيالي!!....
از پس مه آلودگي روياهام
صورت معصوم او ...
لحظه اي هزار بار ، در ذهن كودكانه ام
تداعي مي شود .
وچه شيرين است !!...
با قدم هايي جسور
و نگاهي كنجكاو ،مي روم تا فتح نگاهش....
آرام آرام ، از روي گلبرگهاي گونه اش
جاري مي شوم تا او
مي روم با جرئت تا لب مرز .... تا كناره ي جدايي مژه از اشكهايش....
و چه ساحل غريبي ست پلكهاي او .
دريايي آبي
نيزاري سياه...
دل به دريا مي زنم
در چشمان وسيعش غرق مي شوم
آبي ِنگاهش ، بيكران دريا را موج مي زند
نسيمي آرام پهنه ي پلكهايش را طواف مي كند
باز هم مي روم .....باز هم !
با اشكهاي او سرازير مي شوم از خود ...
سر مي خورم تا چكيدن آبرو...
همچنان سر درگم ....
كوچه هاي خيالش مرا به بازي ميگيرند .
صدايي موهوم از درونم فرياد مي زند : تو گم شده اي برگرد!
به صدا مي خندم ،
مدتهاست كه پشت پرچين هاي عقل گم شده ام !!
اما هيچكس به دنبال من نگشت ...
آري به همين راحتي
گم شدم در او ....
تا هميشه
تا نگاه
من مست با او .......او مست با خود
من نرم در او ...... او سنگ در خود
من هماره با او.....او هميشه با خود .......او هميشه بي من....
من ذره ذره خوابش را در غزل مي پيچم
او آسمان آسمان حضورم را دور مي ريزد ...
پس كجايي آنكه مي گفتي :دلها را به هم راه است .
من كه نديدم !!!!

+نوشته شده در دوشنبه 1385/07/17ساعت0:10توسط مریم | |

هرگز فراموشت نمي کنم....
 ياري باوفا براي خويش ساختي. آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي و براي اشکهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردي.
چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم و طپش قلبت را حس مي کردم و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگار دعا مي کردم. که خدايا پس کي او را خواهم يافت؟
چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برايم تمامي اسمها بيگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو مي دهم. قلبم را به تو مي دهم. فکرم را نيز به تو مي دهم. بازوانم را به تو مي بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هايم که نپرس. ديگر براي من غريبه اند و تمامي لحظات تو را مي خواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي کنند.
چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سبزم را به تو هديه کردم که حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشند. پيشترها سبز را نمي شناختم. بهتر بگويم با سبز رفاقتي نداشتم. سبز را با تو شناختم و دلم مي خواهد که به ياد تو هميشه سبز بنويسم. دلت را به من بده. فکرت را به من بده. سرت را روي شانه هايم بگذار. بيا عطر کلماتت را ميان هم تقسيم کنيم....
هرگز فراموشت نمي کنم....

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/06ساعت1:21توسط مریم | |

مي خواستم دنيا را عوض كنم.........
مي خواستم دنيا را عوض كنم
و دنيا عوض شد
اما كار من نبود
مي خواستم انسان را دگرگون كنم
و انسانها دگرگون شدند
اما نه آن گونه
كه من مي خواستم
و حالا ديگر
فقط مي خواهم
تو را
همان گونه كه بودي
نگه دارم
بي هيچ تغييري
پيچيده در روياهاي كاغذي ام
و تو
مي دانم
عوض نخواهي شد
همان گونه كه بودي گريز پا
پر تغيان و تغير
ويرانگر
رودخانه ي آتش

پرواز
هر چه از دل برآيد
از مرز انزوا
 .......
از نگفته‌ها، از نسروده‌ها پُرَم;
از انديشه‌هاي ِ ناشناخته و
اشعاري که بدان‌ها نينديشيده‌ام.
عقده‌ي ِ اشک ِ من درد ِ پُري، درد ِ سرشاري‌ست. و باقي‌ي ِ ناگفته‌ها
سکوت نيست، ناله‌ئي‌ست
اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداري‌ي ِ
دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت، يا دست ِ کم به درها ــ که در
آنان احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابه‌کاران.
بااين‌همه به زندان ِ من بيا که تنها دريچه‌اش به حياط ِ ديوانه‌خانه
مي‌گشايد.
اما چه‌گونه، به‌راستي چه‌گونه
در قعر شبي اين چنين بي ستاره
زندان ِ مرا ــ بي‌سرود و صدا مانده ــ
بازتواني‌شناخت؟
........
شاملو

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/06ساعت1:13توسط مریم | |

از هر كه پرسيدم ،
گفت فراموشش كن .
                                                  اما چگونه ؟
هيچكس نگفت .
يكي گفت : ديگر بدو فكر نكن .
اما چگونه به او فكر نكنم ،
در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر من است .
ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن .
اما چگونه نگاهش نكنم ،
در حالي كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست .
ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير .
اما چگونه نگاهش را ناديده بگيرم ،
درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست .
 تمام راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد .
هر روز خاطره اش
تازه تر است از ديروز
و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است ،
همان نگاه اول روز .
چگونه مي توانم فراموشش كنم
    در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان
                         بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا
                                           و بر برگ برگِ سبزِ سرو
نامش را نوشته ام .
و از صداي چكاوك ،
              و از صداي بلبل ،
                    و از سكوت قاصدك ،
تنها صداي سلام او را مي شناسم .
در هر آينه اي ،
و بر هر ديواري ،
قابي از نگاهش نصب كرده ام .
حال از خود تو مي پرسم :
    چگونه فراموشت كنم ؟!
              چگونه ديگر نگاهت نكنم ؟!
      چگونه ديگر نامت را نياورم ؟!
       چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟!
                      چگونه ديگر صدايت را نشنوم ؟!
وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟!
اي كاش پاسخم مي دادي .
اي كاش فقط براي يك لحظه
سكوت را مي شكستي .
از تو مي پرسم :
چگونه به آسمان نگاه كنم ،
و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟!
چگونه چشمه آب را بنگرم ،
و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟!
چگونه به كوه نگاهي اندازم ،
و عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟!
چگونه از كنار نسيم بگذرم ،
و بوي خوش تو به مشامم نرسد ؟!
چگونه موجهاي دريا را ببينم ،
و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم ؟!
چگونه ؟!
بگو چگونه مي توانم
                    با تمام آنچه دارم ،
                هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ،
                                 وداع كنم و فرض كنم
از ابتدا هيچ نداشته ام ؟!
چگونه باور كنم حرفهاي شقايق
                همه دروغ بوده است ؟!
   و تمام حرفهاي قاصدك ،
 و اميد گنجشك،
و تمام خاطرات پرستو .
چگونه باور كنم
تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟!
چگونه باور كنم
زندگي به همين سادگي
مسير جاده تو را از من جداكرد ؟!
چگونه باور كنم
                    آن بيابان
كه جز برهوت تنهايي نيست
خيلي وقت است آغاز گشته است ؟!
چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي ؟!
چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را
                   براي همگان
                                  تنها در زندگي من
به نمايش گذاشت ؟!
چگونه باور كنم
ماه از سرزمين من گريخت ،
بي آنكه مهتابي او را بربايد ؟!
تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/06ساعت0:55توسط مریم | |

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک مي کردي.......
 دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک مي کردي آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور مي کردي دردي را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمي که در دلم غوغايي برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره اي از وجودت بداني.
 

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/06ساعت0:44توسط مریم | |

سال ها خواهند گذشت 
   به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا مي زنم و به عشق کدامين ياد اينگونه لبريز از اشکم ؟
 گذشته را به ياد دارم ... کودکي ام را ... نو جواني ام را .
 اينک جوانم . با شوق جواني . با عشق جواني .
 امروز در شور لحظه لحظه هاي جواني ام بهار را با تمام وجود مي پيمايم .
 آري بهار آمد با تمام رنگها و چهره هايش .
 چهره هايي که هميشه مرا مي ترساند .
 بهار هزار رنگ هر سال صورتي متفاوت از سال پيش دارد .
 گاهي زيبا گاهي زشت
 گاهي سياه و گاهي سفيد
 گاهي روشن و گاهي خاموش ...
 سال گذشته برايم رنگي از ديوانگي داشت .
 امسال بهار براي من با رنگي از زهد آمد.
 سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازي خواهد کرد.
 بازي که گاهي چنان رعب آور است که خدا را فراموش مي کنم .
  حقيقت اين است که زندگي سخت است وخطرناک .
 اين است که آنها که به دنبال خوشحالي وبهروزي خودشان هستند آنرا نمي يابند.
 اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .
 اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .
 اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.
 اين است که آنها که در جستجوي صلح و آرامش هستند ، ستيزه مي جويند .
 اين است که شادي از آن کساني است که از تنهايي نمي ترسند .
 اين است که زندگي فقط از آن کساني است که از مرگ نمي ترسند.
 اي زندگي ! اي ابديت ! اي نيستي ! اي گذشته ! اي گردابهاي بي پايان ...
 بااين روزهاي پياپي که در کام خود فرو ميبريد چه مي کنيد؟
 آخر سخني بگوييد !
 آيا اين لذت بي مانند را که بدين بي رحمي از ما مي رباييد روزي پس خواهيد داد ؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/06ساعت0:32توسط مریم | |

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.

 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.


 

+نوشته شده در سه شنبه 1385/07/04ساعت0:23توسط مریم | |

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است.
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.
مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده،
فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!
خدايا من انسانم به آنگونه اي که تو آفريدي . نمي توانم مثل فرشتگانت پاک و آسماني باشم .
گاهي فريب مي خورم و گاهي فريب ميدهم . گاهي ناشکر مي شوم و گاهي خودخواهي وجودم را فرا مي گيرد.
اما هميشه هميشه هميشه پشيمان مي شوم و به سوي تو باز مي گردم چون آغوش تو هميشه باز است.
پروردگارا مي دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور مي سازد. پس اين بار نيز دست نياز را به درگاه تو دراز مي کنم و از کسي خواسته هايم را طلب مي کنم که هيچ گاه بر سرم منت نمي گذارد . آرزوهايم را به تو مي گويم . به تو که هميشه دوست مني . عاشق تر از هميشه سر بر آستان ملکوتيت مي گذارم و در دل دعا مي کنم و از تو مي خواهم که اگر به صلاح است دعايم را مستجاب کني.

 

                 

آبي تر از آنيم که بيرنگ بميريم

از شيشه نبودم که با سنگ بميريم

تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم

شايد که خدا خواست که دل تنگ بميريم

در دل و جان خانه کردي عاقبت

هر دو را ديوانه کردي عاقبت

اي ز عشقت عالمي ويران شده

قصد اين ويرانه کردي عاقبت

+نوشته شده در سه شنبه 1385/07/04ساعت0:0توسط مریم | |

بين التماس نگاه من و چشمهاي اَندوه نشين تو هنوز حرير نگاه

روياجاريست هر چند من هنوز معتقدم كه مي شود اَندوه يك شب

تلخ را از همان پاورچين آمدن صبح فهميد.مي شود قبل از طغيان غم و

اشك به خاطره ي شيرين يك لحظه ي فرار و سريع فكر

كرد،مرا ببين...مرا كه مو به مو در آئينه لبخند تو سپيد مي شوم،پير مي

شوم،مرا ببين كه فريادم گنگ و بيهوده است...هنوز بر اين

باورم كه شب سياه و كابوس زده ام را فقط نام تو به سحر مي رساند

البته چيزهايي هم هست،همه ي حرفها را كه نميشود

گفت،چگونه بگويم كه در چشمهايت به وسعت دقيق يك باغ باران خورده

پي مي برم و راز غمناك يك درد كهنه را فهميدم، خودت

ميداني كه همه ي هستي ام را در شوخي بازيگوشانه ي نگاهت

باختم و چه شاعرانه در آتشفشان وجود تو قطره قطره آب شدم،كوير

قلب من هنوز هم اشتياق حرفهايت خواب باران مي بيند ولي حقيقت

هميشه همين قدر يخ زده و دقيق بوده...فاصله ميان دستهاي

نااميد من و چشمهاي چشم به راه تو را هيچ آه واشكي پر نخواهد

كرد،مي ترسم...مي ترسم ازچهره ي منتظرت رد پاي همه

آرزوهايم محو شده باشد،مي ترسم نفسهايت را از هر چه خيال و

خاطره است تهي كرده باشي،اين واقعيتي است كه حقيقي و رنج

آور است،ولي با همه ي اين حرفها كاش عهدي بسته بوديم و من تو را

به هر چه روياست قسم مي داد كه نگذاري كوه يخ و مه

گرفته ي خاطره ام در دنيا با هم بودنتان آب شود،نگذاري خيسي جاده

ي لحظه هاي هم نفسيمان از خيال باران خالي شود،كمرنگ

شود...كــاش گفته بودم كه هَرازگاهي چشمهايت را باز كني وروبروي

همه فراموشيها قاب بزرگ نگاهم را ببيني،كــاش

گفــتـه بودم لحظه ها را گاه گداري به زنجير بكشي و نقش چشمهايم

را در ذهنت ثبت كني...كــاش گــفته بـودم...

+نوشته شده در دوشنبه 1385/07/03ساعت23:48توسط مریم | |

کاش مي شد زندگي را خط به خط از نو نوشت

کاش مي شد عشق را در هر صفحه،بالا نوشت

کاش مي شد کينه ها را پاک کرد

گريه ها و غصه ها را خاک کرد

کاش مي شد عاشقانه ياد ، داشت

تيشه اي همواره بر تزوير و بر بي داد داشت

کاش مي شد پرچمي بر داد داشت

کاش مي شد قاصدي در باد داشت

کاش مي شد غنچه ها را وا نمود

هر نفس از شوق درياها سرود

کاش مي شد زندگي بر کام بود

دايماً در خاطر آن ساقي و آن جام بود

کاش مي شد طرح نو را برنشاند

سايه عشق تو را بر دل رساند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خوش است خلوت اگر يار يار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من اين نگين سليمان به هيچ نستانم

که گه گاه بر او دست اهرمن باشد  

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~   

زندگي/ در کنار هم بودن

ايمان/ ‌ذکر تو را تکرار کردن

عشق/ محبت در قلب داشتن

ايثار / غم ديگران را در قلب داشتن

لبخند را بر لبم مينشاند

و آموزگاري بر قلبم ديکته ميکند زندگي زيباست

 

+نوشته شده در دوشنبه 1385/07/03ساعت13:54توسط مریم | |

منم از خدا خواستم درست شبيه همون چيزي که تو از خدا خواسته

بودي. خدا به منم ندادش ،اما نه به خاطر اينکه به صلاحم نبود واسه

اينکه لياقتش رو نداشتم لياقت داشتن اون چيز بزرگ رو نداشتم .بعد از

اون چيزاي ديگه اي هم ازش خواستم اما اون بازم بهم نداد ولي من

بازم در خونش رو زدم نشستم زار زار گريه کردم گفتم: باشه نده اما ازم

رو بر نگردون اگه از خونت بيرونم کني من مي ميرم اون بيرون هوا سرده

،اون بيرون پر از گرگه، اون بيرون منو مي کشن خدايا، بذار اينجا بمونم

قول مي دم ديگه هيچي ازت نخوام فقط بيرونم نکن .فقط روت رو ازم بر

نگردون نگاهم کرد لبخندي زد و گفت مگه نشنيدي خدا ارحم الراحمين؟

مگه اعتقاد نداري که اگه بنده اي در خونمو بزن من تنهاش نمي ذارم؟

مگه نشنيدي خدا از همه بيشتر واسه بنده هاش دل مي سوزونه

؟گفتم: شنيدم .گفت: مگه نشنيدي خدا از بنده هاي که کم بخوان

خوشش نمي ياد گفتم :چرا اما آخه خدا جون تو که کما رو هم نمي

دي لبخندي به روم زد و گفت: مي دم هر چي که بخواي مي دم فقط

شايد مدلش با اوني که تو ذهن توئه فرق کنه فقط شايد زمانش طولاني

تر شه ولي مطمئن باش بهت ميدمش يا اوني که خواستي رو يا بهترش

رو.........!!!!!!!!!!!

«برو بزرگ شو؟؟!!»
حاشيه نشين كوچك چرا اون گوشه نشستي؟ چرا دل به دست اين آدماي سنگي تو بستي؟ مگه تو خبر نداري  قحطي عاطفه و قلب روسيل اومد محبت و برد جاي اون بي رحمي اومد تو توي سرماي خيابون زير بارونها نشستي واسه داشتن يه خونه دل به قلبه ماها بستي ولي ما به تو چي داديم جز نگاه پر اِفاده از نگاه تو گذشتي خيلي ساده ،خيلي ساده هيچ كدوم به فكر درد دل تنهاييت نبوديم دل توخيلي بزرگه مثل دشته مثل رود دوستت داشتم  يادت هست گفتم دوستت دارم وتو گفتي کوچکي براي دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم اما آنقدر بزرگ شدم که يادم رفت دوستت دارم.

+نوشته شده در دوشنبه 1385/07/03ساعت13:48توسط مریم | |

تولدِ داداش جونم مبارك...
داداشي جونم تولدت مبارك باشه اللهي براي تولد صد سالگي خودت توي وبلاگم تولدت رو بهت تبريك بگم«البته اگه اگه اگه خدايي نكرده من زنده بودم»امروز به خاطر تولد داداشي جونم برعكس هميشه دلم تنگ نيست.بلكه خيلي خيلي خيلي هم خوشحالم.آخي ي ي ي ي ي داداشم 20ساله شُد.
خوب حالا ميخوام يه كوچولو از داداشم براتون بگم((اآهاي ي ي ديوار با تو هستم هواستو خوب جمع كن!!!))
اسمش اميد آقاست.
فاميلي رو به خاطر مسائل امنيتي نمي تونم بگم.!!!
دانشجو تشريف دارن در دانشگاه آزاد ناكجا آباد«اينم مثل مورد بالاييه!!!»
همه غذايي رو دوست داره اما بيشتر از همه عاشق قورمه سبزي هست.
كمي شوخ طبع ،كمي جدي ،كمي هم ...بماند.
بعضي مواقع منو به عرش مي بره ،بعضي مواقع به فرش اما هيچ عيبي نداره چون منم همين بلا رو به سرش ميارم
بسه اگه بيشتر بگم عاشقش ميشي!!!! Gardening Smiley Sunglasses 

Kisses

delamtangeh 





+نوشته شده در دوشنبه 1385/07/03ساعت13:38توسط مریم | |