|
راز من
آنچه که از تو و خداي خود مي خواهم
معرفت چرا ؟؟؟؟؟ کاش حداقل يکي براي آخرين بار معرفت نشون مي داد تا وزن منو تو بغلش تحمل کنه و من بدون ترس برم ... مثل همين مطلبي که تو دو پست قبل هست . ولي مهم اون ادمشه که کم با معرفتش پيدا مي شه . امروز استاد مون گفت : بايد سعي کني از مشکلاتت درس بگيري . باهاشون زندگي کني . ولي مگه من چقدر تحمل دارم . يه روزي مي رسه که مال همه ي آدما پر ميشه . مال من خيلي وقته پر شده . شايد هم پر نشده . هرچقدر زندگي کنم اون کاسه ي صبر هم با من رشد مي کنه . نمي دونم .. فقط مي دونم حالم بده . بيا ... بيا حداقل يه کم ارومم کن. نذار تموم محبت هاي گذشتت از يادم بره . تمديدشون کن . حداقل زانو هاتو بده به من که سرم و بذارم روشون و گريه کنم . من نشستم تنها ...دلم گرفته . تو گلوم بغضه . تو مياي نمي دونم از کجا فهميدي بهت نياز دارم .... مياي از پشت دستاتو مي ذاري رو شونم . من بر مي گردم ببينم کيه .تو منو بغلم مي کني و رو موهام دست مي کشي . مي گي موهاتو دوست دارم . من بغضم مي ترکه و اشکام مياد پايين . سرمو بلند مي کني و صورتم و مي گيري تو دستات و رو چشمامو ميبوسي و مي گي : گريه نکن ... هرچند وقتي گريه مي کني چشمات از هميشه خواستني تر مي شه . من باز هم گريه مي کنم ولي با هم مي خنديم ...
با غزل ها هم آواز
معرفي مي کنم: من همونم که بودم ولي قول نمي دم اوني بمونم که هستم. هر کس وارد وبلاگم ميشه يه ( وَ اِن يَکاد) براي من و تنهاييم بخونه و بر چشم بد لعنت بفرسته!!!!!!!!!!!
گفتي:برو از کوي من گفتم:اطاعت مي کنم
The two survivors,not knowing what else to do, agreed that they had no other recourse but to pray to God. However, to find out whose prayer was more powerful, they agreed to divide the territory between them and stay on opposite The first thing they prayed for was food. The next morning, the first man saw a fruit-bearing tree on his side of the land, and he was able to eat its fruit. The other man's parcel of land remained barren. After a week, the first man was lonely and he decided to pray for a wife. The next day, another ship was wrecked, and the only survivor was a woman who swam to his side of the land. On the other side of the island, there was nothing. Soon the first man prayed for a house, clothes, more food. The next day, like magic, all of these were given to him. However, the second man still had nothing. Finally, the first man prayed for a ship, so that he and his wife could leave the island. In the morning, he found a ship docked at his side of the island. The first man boarded the ship with his wife and decided to leave the second man on the island. He considered the other man unworthy to receive God's blessings, since none of his prayers had been answered. As the ship was about to leave, the first man heard a voice from heaven booming, "Why are you leaving your companion on the island?" "My blessings are mine alone, since I was the one who prayed for them," the first man answered. "His prayers were all unanswered and so he does not deserve anything." "You are mistaken!" the voice rebuked him. "He had only one prayer, which I answered. If not for that, you would not have received any of my blessings." "Tell me," the first man asked the voice, "What did he pray for that I should owe him anything?" "He prayed that all your prayers be answered." For all we know, our blessings are not the fruits of our prayers alone, Be Happy
مانده در ، خاطرم ، يادي از شبهاي ديرين
و قاضي عقل ، و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي ، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و قلب در جلسه مادند عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم .
مناجات نامه ي به زبان كامپيوتر
‹‹‹‹من تو رو تا بي نهايت مي پرستيدم
خيلي وقته نديدمت دلم واسه تو تنگ شده نمي دوني بدون تو زندگيم چه بي رنگ شده نمي دونم چه طور بگم دوست دارم يه عالمه اما شايد براي تو يه عالمه خيلي كمه بهم ميگفتي كه مياي اما خيلي دوره اين راه تويي كه بي وفا شدي نيست تقصير دوريه راه نكنه فراموشم كني يا منو ببري ز ياد اما بازم با اين همه دوست دارم خيلي زياد دوست ندارم وقتي مياي بهت بگن كه دير شده اون كه مي گفت دوست داره الان تو خاك اسير شده ديگه بسه از عشق گفتن ، از عشق خوندن و از عشق نوشتن
سحر با رنگ دلفريبش دچار...
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
اينجا نشسته ام منتظر ِ تو و تو... در خيالت به دنبال خيالم گرگم به هوا بازي مي كني و هي دلتنگم مي شوي. هي من گم مي شوم در تو و تو مرا در نگاهت از نو ميابي! هي تو حل مي شوي در من و من با دستانم از نو تو را جان مي دهم. هي نوازشم مي كني و من در سكوت در نگاهت خيره مي مانم. هي انتظار مي كشي من دلتنگ تر شوم و من باز سكوت مي كنم. و من... اينجا نشسته ام مدام به رج بغض هايم افزوده مي شود؛ هي زمزمه مي كنم" پس كجايي؟!" تو در خيالت هي بغض مي كني و هي دلتنگي... هي بيقراري... هي صدايم مي كني... اما من اينجا چيزي نمي شنوم!!! هي گمان مي كنم دور مي شوي و من مي مانم و نبودنت. هي گمان مي كنم سايه مي شوي و من مي مانم و نداشتنت. و تو... گمان مي كني نازنين تلخ مي شود و تلخ تر! گمان مي كني نازنين سرد مي شود و سرد تر! تو نمي خواهي داشتن ِ نازنين برايت خيال باشد؛ و من... نمي خواهم مسح دستانت برايم آرزو شود. نمي خواهم شب بميرد و من و تو بمانيم و يه دنيا حرف ناگفته! نمي خواهم همه باور كنند كه تو نيستي! تا به كي من بايد اينجا بنشينم و تو آنجا حسرت شكستن سكوت من را داشته باشي؟ تا به كي بايد پنهاني عاشق باشيم؟ از نو بخوان... مي دانم كه تو هم دلتنگي. مي دانم كه تو هم بيتابي! مي دانم كه تو هم سرگرداني! و تو... مي داني كه من... هنوز هم ساده ام! هنوز هم باور دارم كه تو نزديك تريني
از تو نوشتن ناتمام...
اومدم، تا دريا ، کنار ساحل ايستاده اي ... مثل قبل آروم و با غرور ، فداي اون چشماي هميشه مهربون... چشمات شده عکس دريا و تو همونجور خيره به آب، چشم راه دله ، موجا بي خود صدات نميکنن، ميدونن دلت مث يه درياست ، قوربون اون نگاهت که اسيرم کرد ،حتي فکر کردن بهش غرقم ميکنه... حسرت و اميد ديدن دوباره ... واسه يه بارم که شده ببوسم اون چشماي پاک رو که خاطره ش هميشه باهامه وقتي آدم بدونه داره به کسي وابسته مي شه و اون کس ممکنه هر لحظه ازش خداحافظي کنه خيلي سخته شايد براش دور شدن خيلي سخت باشه ولي مجبوره اي خدا خوشحالم درد دلم رو مي فهمي امروز چقدر صدات کردم احتمالا از دستم خسته شدي ولي خودت مي دوني که من به جز تو کسي رو ندارم دوباره اشکام بي حيا شدن داره سرازير مي شه بابا اين اشکها خجالت نمي کشن ولي خدا ببين به کجا رسيدن که خجالتم حاليشون نمي شه خدا يه چيزي بگم ............... ميخوام در گوشت بگم . خيلي خسته ام
ميدوني چند وقتي هستش ديگه ميل شعر ندارم ميون اين همه واژه من چه آسون کم ميارم گاهي حرفاي دلم رو ميذارم رو لب طاقچه شايد انگيزه اي ديگه من به گفتنش ندارم گاهي حرفا خيلي تلخن گاهي حرفام خيلي شيرين شايد يک پند و نصيحت که به يک دل بشه تسکين گاهي از سر عطوفت برات از زندگي گفتم وچه حرفايي که شايد از سرودنش شنفتم گاهي از بد زمونه تکه قلبي شده پاره شايد يک جمله کوتاه بشه مرهمي دوباره توي زندگي نشيبِ توي زندگي فراز ِ با همين تزلزلاتش برا تو زندگي سازه توي کوله بار همت مقداري هم شده قسمت تو به قسمتش نظر کن تو به اندازه همت هر کدوم که قسمتت بود برا تو باقي ميمونه بقيشم بده به ابرا همينه رسم زمونه
دلتنگ ديدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهايي ام برايت مينويسم
|
About
در چشمهایت شنا میکنم
Home
|