تبليغاتX
در پی واژه ای هستم که معجزه کند

دختـــری در مـه


دختـــری در مـه

برای سایه ام می نویسم

راز من
هيچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بيگنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي که مي کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مي نهد تا بشنود
شايد ان گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد که اندوهت ز چيست؟
فکرت آخر از چه رو آشفته است؟
بي سبب پنهان مکن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مينالد به نزد ديگران
"کاو دگر ان دختر ديروز نيست"
"آه آن خندان لب شادان من"
اين زن افسردهءمرموز نيست"
گاه مي کوشد که با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه مي خواهد که با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم کند
گاه مي گويدکه کو آخر چه شد؟
ان نگاه مست و افسونکار تو
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده ميدوزم بر او
بي صدا نالم که اينست آنچه هست
خود نمي دانم که اندوهم ز چيست
زير لب گويم چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا بر گويمش
راز اين اندوه وحشت بار خويش
بي گمان هرگز کسي چون من نکرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم که بر جان منست
ديگر اين خود کرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم که هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آچه مي جستي به شوق
راز من راز زني ديوانه خو
راز موجودي که در فکرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي که ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه اينست آنچه رنجم مي دهد
ورنه کي ترسم ز خشم و قهر تو Flutist 





+نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/16ساعت2:0توسط مریم | |

آنچه که از تو و خداي خود مي خواهم
تو کنارم نشسته اي?ولي من احساس ميکنم خيلي از من دوري .نگاهت جاي ديگر است.دورـدور.خيلي دورتر از من.
دلم برايت تنگ شده است.دلم ميخواهد برايم حرف بزني?دلم ميخواهد از صداي گرمت تمام وجودم را پر کنم.اما تو سکوت کرده اي!چشمانت غمگين? نگاهت مهربان ولي خسته و نگران است. مي فهمم نازنينم!تمام آ نچه را که نمي گويي از چشمانت مي خوانم.تو را که آشفته مي بينم? دل من هم مي گريد.قلبم مثل کبوتري وحشت زده با شدت مي زند.دستم را روي سينه ام مي گذارم?نمي خواهم که تو بفهمي چه حال خرابي دارم.دلم مي خواهد بدوم? دور شوم تا تو اينقدر عذاب نکشي.ولي از جايم تکان نمي خورم.چرا همش من بايد براي تو دردو دل کنم؟چرا هميشه تو شنونده اي و من بايد هاي هاي اشک بريزم و تو...سکوت ..و مثل هميشه مرا دلداري ميدهي!آنقدر با ناخنهايم کف دستم را فشار داده ام که تمامش کبود شده است.دلم مي خواهد فرياد بزنم و بگويم که ديگر بس است.دلم مي خواهد فرار کنم? گم شوم? بميرم...برو نازنينم!برو زندگي کن? تو که ميخواهي بروي...دارم هذيان مي گويم؟تب دارم انگار!نميدانم?نميدانم? نميدانم فقط از اينهمه ترس?از اين اضطراب کشنده?خسته شده ام.
من ديگر توانش را ندارم.بفهم نازنينم?بفهم که نمي خواهم اينطور دوستم داشته باشي.
من کودک نيستم?من ميفهمم? من نگاه هاي تو را مي فهمم?سکوتت را مي فهمم?مهرباني تو را ميفهمم?حرفهاي تو را ميفهمم.ولي اي کاش نمي فهميدم.اي کاش نمي شنيدم?اي کاش مرده بودم.
ديگر نه تو مرا مي شناختي? نه من تورا!آنوقت ديگر لازم نبود فکر کني اشتباه کرده اي.
لازم نبود عذاب وجدان داشته باشي.
لازم نبود بين سه راهي عقل و دل و وجدان گير کني.خدايا!من چه کرده ام که بايد اينقدر عذاب بکشم؟به کدامين گناه ? مرا دراين آتش مي سوزاني؟اينهمه درد براي من بس نيست؟مگر دل کوچک من? به چه کسي ظلم کرده که بايد اينگونه تقاص گناه نکرده را پس دهد؟من خسته ام?از زندگي خسته ام?از دست دل ديوانه ام خسته ام.دلم ميخواهد بميرم...مي تواني اين را بفهمي؟؟؟فقط دلم مي خواهد بميرم...

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/16ساعت1:52توسط مریم | |

معرفت
حالم بده . هيچ کس هم نيست براي تسکين روحم . اون کسي هم که بود قبلا حالا نيست . چرا ادما معرفتشون به مو بنده؟

چرا ؟؟؟؟؟ کاش حداقل يکي براي آخرين بار معرفت نشون مي داد تا وزن منو تو بغلش تحمل کنه و من بدون ترس برم ... مثل همين مطلبي که تو دو پست قبل هست . ولي مهم اون ادمشه که کم با معرفتش پيدا مي شه .   

امروز استاد مون گفت : بايد سعي کني از مشکلاتت درس بگيري . باهاشون زندگي کني . ولي مگه من چقدر تحمل دارم . يه روزي مي رسه که مال همه ي آدما پر ميشه . مال من خيلي وقته پر شده . شايد هم پر نشده . هرچقدر زندگي کنم اون کاسه ي صبر هم با من رشد مي کنه . نمي دونم .. فقط مي دونم حالم بده .

بيا  ... بيا حداقل يه کم ارومم کن. نذار تموم محبت هاي گذشتت از يادم بره . تمديدشون کن . حداقل زانو هاتو بده به من که سرم و بذارم روشون و گريه کنم .
 

من نشستم تنها ...دلم گرفته . تو گلوم بغضه . تو مياي نمي دونم از کجا فهميدي بهت نياز دارم .... مياي از پشت دستاتو مي ذاري رو شونم . من بر مي گردم ببينم کيه .تو منو بغلم مي کني و رو موهام دست مي کشي . مي گي موهاتو دوست دارم . من بغضم مي ترکه و اشکام مياد پايين . سرمو بلند مي کني  و صورتم و مي گيري تو دستات و رو چشمامو ميبوسي و مي گي : گريه نکن ... هرچند وقتي گريه مي کني چشمات از هميشه خواستني تر مي شه . من باز هم گريه مي کنم ولي با هم مي خنديم ...
 

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/16ساعت1:2توسط مریم | |

با غزل ها هم آواز
در ژرفاي واژه گم بايد شد
همراه با باد گذرا چون خود او، بي رنگ چون آب زلال
راه فردا را بايد پيمود
هم جنس با صخره‌، مبارزه را بايدآموخت. 
و از جنس بهار، در لطافت يك موسيقي گم بايد شد
تابلوي طبيعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد
در معني و راز اين تابلو غرق بايد شد
آرامش را بايد از يك گل آموخت
كه چگونه بي اضطراب از غم فردايي، زندگي را دريافته
و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذيرا مي شود
ايمان بايد داشت، ثانيه ها هرگز ـ نهايستادند
و هر لحظه به اندازه يك دنيا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان كرده
اين چنين شايد، زندگي زيباتر شود
آي كه غم زندگي ات را تيره كرده
چه انجامي براي اين دايره بسته، زندگي
كاش آه آرامش را قبل از رسيدن بكشي
و با هم بدانيم كه شبي هرگز جاودان نشده
... به بي تابي ها بگو، كمي صبر
لحظه ها راه خود را خواهند رفت

 
"خوش باشيد"

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/16ساعت0:48توسط مریم | |

معرفي مي کنم: من همونم که بودم ولي قول نمي دم اوني بمونم که هستم.
من در راه حقيقتي ميگردم که مطمئنم آن را خواهم يافت.
رويا يا واقعيت نمي دانم اما.....................
اين وبلاگ را تقديم به تو و همه آنهايي که رويايي در سر دارند اما از گفتن آن واهمه دارند مي کنم

هر کس وارد وبلاگم ميشه يه ( وَ اِن يَکاد) براي من و تنهاييم بخونه و بر چشم بد لعنت بفرسته!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در جمعه 1385/06/10ساعت2:45توسط مریم | |

 

گفتي:برو از کوي من گفتم:اطاعت مي کنم
گفتم:دلم را پس بده گفتي:شکايت مي کنم
گفتي:تو و دوري ز من؟گفتم که عادت مي کنم
گفتم که از مهرت بده گفتي:قناعت مي کنم
حال مرا حالا ببين خود را شماتت مي کنم
در اين کوير بي کسي دارم زراعت مي کنم
گفتم که بگريز از رقيب گفتي:عذابش مي دهم
گفتي ز گيسوي بلند گفتم که تابش مي دهم
گفتم:نخشکد عشق ما؟گفتي:نه،آبش مي دهم
گفتي:خرد هشيار شد گفتم که خوابش مي دهم
چشمان شب بيدار را يکشب به خوابش مي دهم
آنگه چنان بت تا سحر او را عبادت مي کنم
گفتي:بترس از جور من گفتم:ز جورت باک نيست
گفتم که دل صد تکه شد گفتي:هنوزش چاک نيست
گفتي:نمي خواني مرا گفتم که اين پژواک نيست
گفتم: دلت را مي خرم گفتي که دل خاشاک نيست
بايد بداني قلب من چون ديگران ناپاک نيست
از من تو جانم را بخواه فورا اجابت مي کنم
گفتم:چه مي خواهي زمن؟گفتي:فقط آرام تو
گفتي که ماوايت کجاست؟گفتم درون دام تو
گفتم:قدح لبريز کن گفتي:خيال خام تو
گفتي که دست از من بشو گفتم که هستم رام تو
يادت ميآيد نازنين گفتي:چه باشد نام تو ؟
با دوري از آواي تو حس حقارت ميکنم
گفتي:چرا عاشق شدي؟گفتم:چون از خود خسته ام
گفتم که صيدت ميکنم گفتي:زدامت رسته ام
گفتي که غير از من نبود؟ گفتم:جهان را جسته ام
گفتم تو عاشق ميشوي؟ گفتي: نه پيمان بسته ام
زيباي من! قول تو را انگار من بشکسته ام
بر جاي پاهاي تو هم اينک حسادت مي کنم

+نوشته شده در جمعه 1385/06/10ساعت2:42توسط مریم | |


A voyaging ship was wrecked during a storm at sea and only two of the men on it were able to swim to a small, desert like island.

The two survivors,not knowing what else to do, agreed that they had no other recourse but to pray to God. However, to find out whose prayer was more powerful, they agreed to divide the territory between them and stay on opposite
sides of the island.

The first thing they prayed for was food. The next morning, the first man saw a fruit-bearing tree on his side of the land, and he was able to eat its fruit. The other man's parcel of land remained barren.

After a week, the first man was lonely and he decided to pray for a wife. The next day, another ship was wrecked, and the only survivor was a woman who swam to his side of the land. On the other side of the island, there was nothing.

Soon the first man prayed for a house, clothes, more food. The next day, like magic, all of these were given to him. However, the second man still had nothing.

Finally, the first man prayed for a ship, so that he and his wife could leave the island. In the morning, he found a ship docked at his side of the island. The first man boarded the ship with his wife and decided to leave the second man on the island.

 

He considered the other man unworthy to receive God's blessings, since none of his prayers had been answered.

As the ship was about to leave, the first man heard a voice from heaven booming, "Why are you leaving your companion on the island?"

"My blessings are mine alone, since I was the one who prayed for them," the first man answered. "His prayers were all unanswered and so he does not deserve anything."

"You are mistaken!" the voice rebuked him. "He had only one prayer, which I answered. If not for that, you would not have received any of my blessings."

"Tell me," the first man asked the voice, "What did he pray for that I should owe him anything?"

"He prayed that all your prayers be answered."

For all we know, our blessings are not the fruits of our prayers alone,
but those of another praying for us.

Be Happy

+نوشته شده در جمعه 1385/06/10ساعت2:37توسط مریم | |

مانده در ، خاطرم ، يادي از شبهاي ديرين
رفتي و ، مانده ام ، بي تو من تنها و غمگين
باور كن ، ندارم ، جز ياده تو ياده ديگر
دريغا ، لحظه اي ، جز خيالت نيست در سر
من موندم و يك خاطره ، خاطره اي تلخ و غمگين
رفتي و با رفتنت ، افتادم در دام نفرين
رفتي و با رفتنت ، افتادم در دام نفرين
خدايا چه سخته ، روز و شب محنت كشيدن
با ياد گذشته ، هر شب و به صبح رسيدن
چه حاصل ز دنيا ، جز غم و اندوه و زاري
يه زخمه ست ، يه خنجر ، تا هميشه يادگاري
همينه ، هميشه ، هر چي عاشقه مي دونه
جدايي ، مي رسه ، عاقبت تنها مي مونه
كاش مي شد ، دست غم ، از من و تو دور بمونه
براي عشق ما ، شعر دلتنگي نخونه
شعر دلتنگي نخونه
اينها نتيجه ي تقدير من نبود
آغاز با تو بود
تقصير من نبود
فكر نكن دلم برايت تنگ نمي شود
فكر نكن نمي شود ببينمت ، يعني نمي خواهم ببينمت
ببين! نگذاشتند با نخواستيم كلي فرق دارد
مي سپارمت به باراني كه عصر خنك آن پنجشنبه باريد وتو اسمش را گذاشتي اتفاق آشناييمان
مي سپارمت به آن دو ستاره كه ديگر مال ما نيست
به تمام زيبا ها! برو زيبا ، سرنوشت را نمي شود از سر نوشت ، خداحافظ ، خداحافظ
همينه ، هميشه ، هر چي عاشقه مي دونه
جدايي ، مي رسه ، عاقبت تنها مي مونه
كاش مي شد ، دست غم ، از من و تو دور بمونه
براي عشق ما ، شعر دلتنگي نخونه
شعر دلتنگي نخونه

+نوشته شده در جمعه 1385/06/10ساعت2:35توسط مریم | |

 

و قاضي عقل  ،

 و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود 

 يعني فراموشي  ،

 قلب تقاضاي عفو عشق را داشت 

 ولي همه اعضا با او مخالف بودند 

 قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

 آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي 

 اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 

 و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 

 حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

 همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند 

 تنها عقل و قلب در جلسه مادند

 عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

 ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده 

 چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

 قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 

 و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند 

 و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم  .

 پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم  .

+نوشته شده در سه شنبه 1385/06/07ساعت1:25توسط مریم | |

مناجات نامه ي به زبان كامپيوتر
لي خدايا hard دلم format مكن
find من را خالي از بركت مكن
option غم را خدايا on مكن
file اشكم را خدايا run مكن
deltree كن شاخه هاي غصه را
 سردي و افسردگي را هر سه را
jumper شادي بيا تا set كنيم
سيستم اندوه را restar كنيم
نام تو password درهاي بهشت
آدرس E-mail سايت سر نوشت
لر خدا روز عزل cad داشتي
موس بود اما اگر pad داشتي
چنبن طرح 3dمي زدي
طرح خود بر روي سي دي ،مي زدي
تا نيفتد bug در انديشه مان
تا كه ويروسي نگردد ريشه مان
اي خدا از بهر ما اين فرمت
بهر دلهاي پر آتش fan فرس
اي خدا حرف دلم با كي زنم
help مي خواهم f1 مي زنم

+نوشته شده در سه شنبه 1385/06/07ساعت1:8توسط مریم | |

‹‹‹‹من تو رو تا بي نهايت مي پرستيدم
ولي هرگز نفهميدي
‹‹التماست كردم!!!››
و در خود شكستم غرورمو بازم نفهميدي
عاشق نبودي تا كه بفهمي دردمو،احساسمو
هرگز نخواستي كه ببيني ناله هاي قلبمو
به پاي تو نشستم از عشقت ،مستِ مستم
دلمو شكستي امّا هنوز عاشقت هستم
از ياد من نميري ،مردم از اين اسيري
بگو چه كار كنم كه امروز از عشق من تو سيري
"دلمو شكستي فقط اينه جوابت برو،برو ديگه نه نمي خوامت"››››

 

+نوشته شده در سه شنبه 1385/06/07ساعت0:43توسط مریم | |

خيلي وقته نديدمت

دلم واسه تو تنگ شده

نمي دوني بدون تو

زندگيم چه بي رنگ شده

نمي دونم چه طور بگم

دوست دارم يه عالمه

اما شايد براي تو

يه عالمه خيلي كمه

بهم ميگفتي كه مياي

اما خيلي دوره اين راه

تويي كه بي وفا شدي

نيست تقصير دوريه راه

نكنه فراموشم كني

يا منو ببري ز   ياد

اما بازم با اين همه

دوست دارم خيلي زياد

دوست ندارم وقتي مياي

بهت بگن كه دير شده

اون كه مي گفت دوست داره

الان تو خاك اسير شده

 

ديگه بسه از عشق گفتن ، از عشق خوندن و از عشق نوشتن
ديگه بسه  واسه اون عشقي كه رفته گريه كردن 
ديگه بس كن اون كه رفته ديگه رفته
بي خيال شو اون ديگه بر نمي گرده
حا لا اون رفت به درك دلم شكسته به درك
غصه پر شده توي اين دله خسته به درك
من كه بي وفا نبودم واست از عشق مي خوندم
ديدي آخرش تو رفتي دوباره من تنها موندم
ولي اي خدا ازت دارم يه گله اي
چرا عشقامون شده دوروغكي
خدايا يه كاري كن عشقامون مشكي بشه
دله هرچي عاشقه دوباره مهتابي بشه

+نوشته شده در دوشنبه 1385/06/06ساعت1:23توسط مریم | |

سحر با رنگ دلفريبش
از ديوار اتاقم بالا خزيده است
من تنهايم....
عاشق ترين نيستم
اما بغضي به وسعت اندوه قلب دوست
وامانده در گلويم
*
يک قطره اشک
بدرقه راهت
مردي که ايستاد
اما به مقصد نرسيد

دچار...
دچار يعني عاشق
 و فکر کن که چه تنهاست اگرکه
 ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد
دچار بايد بود وگر نه زمزمه
حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي که غرق ابهامند..

+نوشته شده در دوشنبه 1385/06/06ساعت1:8توسط مریم | |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
 در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

+نوشته شده در دوشنبه 1385/06/06ساعت0:42توسط مریم | |

اينجا نشسته ام منتظر ِ تو و تو...

در خيالت به دنبال خيالم گرگم به هوا بازي مي كني و هي

دلتنگم مي شوي.

هي من گم مي شوم در تو و تو مرا در نگاهت از نو ميابي!

هي تو حل مي شوي در من و من با دستانم از نو تو را جان مي دهم.

هي نوازشم مي كني و من در سكوت در نگاهت خيره مي مانم.

هي انتظار مي كشي من دلتنگ تر شوم و من باز سكوت مي كنم.

و من...

اينجا نشسته ام مدام به رج بغض هايم افزوده مي شود؛

هي زمزمه مي كنم" پس كجايي؟!"

تو در خيالت هي بغض مي كني و هي دلتنگي... هي بيقراري... هي

صدايم مي كني...

اما من اينجا چيزي نمي شنوم!!!

هي گمان مي كنم دور مي شوي و من مي مانم و نبودنت.

هي گمان مي كنم سايه مي شوي و من مي مانم و نداشتنت.

و تو...

گمان مي كني نازنين تلخ مي شود و تلخ تر!

گمان مي كني نازنين سرد مي شود و سرد تر!

تو نمي خواهي داشتن ِ نازنين برايت خيال باشد؛

و من...

نمي خواهم مسح دستانت برايم آرزو شود.

نمي خواهم شب بميرد و من و تو بمانيم و يه دنيا حرف ناگفته!

نمي خواهم همه باور كنند كه تو نيستي!

تا به كي من بايد اينجا بنشينم و تو آنجا حسرت شكستن سكوت من را

داشته باشي؟

تا به كي بايد پنهاني عاشق باشيم؟

از نو بخوان... مي دانم كه تو هم دلتنگي.

مي دانم كه تو هم بيتابي!

مي دانم كه تو هم سرگرداني!

و تو...

مي داني كه من...

هنوز هم ساده ام!

هنوز هم باور دارم كه تو نزديك تريني

+نوشته شده در دوشنبه 1385/06/06ساعت0:33توسط مریم | |

از تو نوشتن ناتمام...
 ميدوني ؟ دست خودم نيست به خدا ...انقدر گلي كه وقتي از دست همه شاكيم غير از تو به هيچ كس نميتونم بگم .اگه يه وقت زيادي گله ميكنم از زندگي و آدما تو روخدا دلخور نشو اصلا" منظورم به تو نيست اگه يه وقتايي بهت ميگم كاش مال من بودي منظورم اين نيست كه به خاطر من زندگيتو فدا كني آخه خودم بهتر از همه ميدونم كه تو حيفي و لياقتت خيلي بيشتراز اين حرفاست كه مال من بشي .اما نمي دونم چرا بدون تو فكر ميكنم دنيا هيچ چي بهم نداده !بدون تو احساس ميكنم دنيا قشنگترين نعمتو ازم دريغ كرده .بي تو فكر ميكنم وجودم زياديه ...
آخه غير از تو هيچ كس منو نميشناسه . همه ميخوان از من بگيرن احساسمو  زندگيمو  عشقمو و مهمتر از همه روحمواما تو همه اين ها رو بهم دادي بدون اينكه ازم چيزي بخواي
تو فقط خواستي من خودمو بيشتر دوست داشته باشم اصلا" مگه ميشه ؟ من دوست داشتنو با تو فهميدم پس چرا ميخواي دوستت نداشته باشم ؟چرا ميگي مصلحتمون در دوريه...بعد از اين من به كي بگم دوستت دارم؟!...

+نوشته شده در جمعه 1385/06/03ساعت2:0توسط مریم | |

اومدم، تا دريا ، کنار ساحل ايستاده اي ...

مثل قبل آروم و با غرور ، فداي اون چشماي هميشه مهربون...


چه ملتمسانه موجا هربار دست به پات مي اندازن، مي خوان تورو با خودشون ببرن، کجا ؟ مگه من دل ندارم؟

چشمات شده عکس دريا و تو همونجور خيره به آب،

چشم راه دله ، موجا بي خود صدات نميکنن، ميدونن دلت مث يه درياست ،

قوربون اون نگاهت که اسيرم کرد ،حتي فکر کردن بهش غرقم ميکنه...

حسرت و اميد ديدن دوباره ...

واسه يه بارم که شده ببوسم اون چشماي پاک رو

که خاطره ش هميشه باهامه

وقتي آدم بدونه داره به کسي وابسته مي شه و اون کس ممکنه هر لحظه ازش خداحافظي کنه خيلي سخته شايد براش دور شدن خيلي سخت باشه ولي مجبوره اي خدا خوشحالم درد دلم رو مي فهمي امروز چقدر صدات کردم احتمالا از دستم خسته شدي ولي خودت مي دوني که من به جز تو  کسي رو ندارم دوباره اشکام بي حيا شدن داره سرازير مي شه بابا اين اشکها خجالت نمي کشن ولي خدا ببين به کجا رسيدن که خجالتم حاليشون نمي شه خدا يه چيزي بگم ............... ميخوام در گوشت بگم . خيلي خسته ام

+نوشته شده در جمعه 1385/06/03ساعت1:46توسط مریم | |

 

ميدوني چند وقتي هستش ديگه ميل شعر ندارم

ميون اين همه واژه من چه آسون کم ميارم

گاهي حرفاي دلم رو ميذارم رو لب طاقچه

شايد انگيزه اي ديگه من به گفتنش ندارم

گاهي حرفا خيلي تلخن  گاهي حرفام خيلي شيرين

شايد يک پند و نصيحت که به يک دل بشه تسکين

گاهي از سر عطوفت برات از زندگي گفتم

وچه  حرفايي که شايد  از سرودنش شنفتم

گاهي از بد زمونه تکه قلبي شده پاره

شايد يک جمله کوتاه بشه مرهمي دوباره

توي زندگي نشيبِ توي زندگي فراز  ِ

با همين تزلزلاتش برا تو زندگي سازه

توي کوله بار همت مقداري هم شده قسمت

تو به قسمتش نظر کن تو به اندازه همت

هر کدوم که قسمتت بود برا تو باقي ميمونه

بقيشم بده به ابرا همينه رسم زمونه

 Kisses Carve A Tree Circle Of Hearts Circle Of Hearts 





+نوشته شده در جمعه 1385/06/03ساعت1:23توسط مریم | |

دلتنگ ديدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهايي ام برايت مينويسم
از روزها و خاطرات خوشي سخن ميگويم که تو انها را محو کر ده اي
از شروعي مينويسم که پاياني براي ان نيست
از ان همه دل بستگي ها ديوانگي ها ......
باور کن اي مهر بان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود
من همان قايق شکسته بي بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو ميکند
وبراي رسيدن به ساحل رهايي وبا تو بودن نه بيم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهاي سهمگين دارد.

 

+نوشته شده در جمعه 1385/06/03ساعت0:14توسط مریم | |